
خانه عباسقلی چشمهایم را که میبندم کم کم یادم میآید: پلههای سه گوش به دهلیزی کوچک میرسند و یک در چوبی که جرجر میکند و صندوقخانهای با کلی وسایل عجیب و غریب و قدیمی. تابستان سال 60 که ما از پادگان مرند به این خانه قدیمی آمدیم سلطنت و بچههایش به خانه نصراله در کوچه حاجیولی رفتند. نورالدین جبهه بود و شبها یحیی و نازلی میآمدند پیش ما میخوابیدند. وسط حیاط یک حوض لوزی شکل بود و دو طرف حوض دو کرت بزرگ. یک روز یحیی و نازلی، کنار حوض داشتند باغچه را میکندند و کرمهای خاکی را میریختند در قابلمه که سلطنت آمد و پرسید چکار می...
ادامه مطلب