خرید بک لینک

خانه عباسقلی

چشمهایم را که میبندم کم کم یادم میآید:

پلههای سه گوش به دهلیزی کوچک میرسند و یک در چوبی که جرجر میکند و صندوقخانهای با کلی وسایل عجیب و غریب و قدیمی.

تابستان سال 60 که ما از پادگان مرند به این خانه قدیمی آمدیم سلطنت و بچههایش به خانه نصراله در کوچه حاجیولی رفتند. نورالدین جبهه بود و شبها یحیی و نازلی میآمدند پیش ما میخوابیدند.

وسط حیاط یک حوض لوزی شکل بود و دو طرف حوض دو کرت بزرگ. یک روز یحیی و نازلی، کنار حوض داشتند باغچه را میکندند و کرمهای خاکی را میریختند در قابلمه که سلطنت آمد و پرسید چکار میکنید و یحیی گفت که داریم کمپوت درست میکنیم.

سال 61 که نورالدین شهید شد، خانه عباسقلی را چهارصدهزار تومن فروختیم به ابراهیمقلی و اسباب و اثاثیهمان را ریختیم وسط خانه حمزهعلی در شورچمن.

حمزهعلی که به مستراح میرفت میدویدم جایش میخوابیدم و زیور دعوایم میکرد. لحاف تشکش بوی عرق عجیبی میداد. مستراح آن ور حیاط بود. یک سال بیشتر در خانه حمزهعلی نماندیم. سال 63 آمدیم به همین خانه دستمالچی. سلطنت میگفت یک میلیون تومن دادین به این خانه و سرش را تکان میداد.

یک اتاق نشیمن که رو به حیاط و آفتاب گیر بود و یک اتاق مهمان که عکس نورالدین را به دیوارش زده بودیم و یک آشپزخانه با دو پنجره کوچک به کوچه شش متری و یک هال کوچک که چهار تا پله میخورد تا به اتاق من میرسید. همین اتاق بالا که الان نشستهام دارم تایپ میکنم.

همه اسباب بازیهایی را که نورالدین از جبهه آورده بود در طاقچه اتاق بالا چیده بودم و نمیگذاشتم کسی دست بزند. جایی هم میرفتم در اتاق را قفل میکردم.

یکبار نورالدین را در خواب دیدم که آمده بود و فردایش که تفنگ چوبیام را برداشتم و کلاه ارتشی نورالدین را سرم گذاشتم و عینک دودیاش را به چشم زدم و از کوچه ششمتریمان در دستمالچی تا خانه عباسقلی در دالیکوچه رژه رفتم. دوست داشتم در بزنم و بگویم که:

من غضنفر هستم، پسر نورالدین، نوه عباسقلی، صاحب قدیمی این خانه. تکهای از خاطرات من در این خانه جا مانده است، میشود بگذارید بروم ببینم آن صندوقخانه مان الان چه جوری شده. کلی کتاب بود در آن انباری تاریک بغل خانه ابراهیمقلی. میشود بگذارید بروم یکی دو تایشان را بردارم. نورالدین اسمش را روی یکی از سنگهای حیاط با میخ کنده بود. میشود آن سنگ را در بیاورید بدهید به من. پولش هر چقدر باشد میدهم.

سلطنت هیچ وقت جرات نکرد با من از نورالدین حرفی بزند تا این اواخر که پرسیدم و اشک در چشمانش حلقه زد و هر کلمه اش شعری شد که بر زخمهای قلبم نشست:

اینکه دور است اما نه آن قدر که دلتنگ نشد

و دیر است اما نه آنقدر که نتوانم اشکی ریخت،

اینکه سخت دوست دارمش

و این را بر تمام دیوارهای شهر نوشتن خواهم

اینکه اشک امانم نمیدهد که بگویمتان

خدا رفتگان شما را هم بیامرزد،

سخت میآزاردم هنوز.

نورالدین

همه اش مثل فیلمیکه نیم ساعت پیش دیده باشم یادم است. یک زایمان طبیعی که هنوز که هنوز است اکرم از دستم شاکی است. سوار یک تاکسی نارنجی شدیم و من بغل اکرم در صندلی عقب شیر میخوردم.

تاکسی از میدان ساعت و سه راه منصور و پل سنگی و بیلانکوه و بازارچه کلانتر گذشت تا به سراشیبی دالیکوچه در باغمیشه رسید و نرسیده به مسجد حاجیولی، جلوی پای سلطنت که از صبح در پلههای کوچه عباسقلی نشسته بود نگه داشت.

نمیدانم مشکل از شیر اکرم بود یا غذاهایی که گلخاتون میپخت یا رطوبت دیوارهای خانه عباسقلی یا بوی فضولات گاوهای نصراله که در کرتها ریخته بودند که دل پیچه عجیبی امانم را میبرید. اکرم روی پاهایش میانداخت و آنقدر تکان تکانم میداد که سرگیجه میگرفتم و دل و رودهام به دهانم میآمد.

روز دوم، سلطنت فقط چند قاشق کوچک روغن حیوانی به خوردم داد و صدایم به کل قطع شد و من مثل یک شبح از بالای خانه عباسقلی داشتم خودم را که مثل یک تکه گوشت بیجان آن پایین افتاده بودم و اکرم و سلطنت بالای سرم گریه میکردند تماشا میکردم.

ده روزه بودم که به خانه حمزهعلی در شورچمن رفتیم و همانجا بود که بندنافم افتاد. گوشه اتاق یک گنجه بود که زیور درش را قفل میکرد. دومین سه شنبه زندگیام شهناز و طرلان مرا برداشتند بردند مطب دکتر دریانی که در بازار کوروش بود برای ختنه. همان طرفهای کوچه انجمن و راسته کوچه که کتدیلربازاری هم میگفتند و دهاتیها میآمدند برای خرید. طبقه دوم یک ساختمان قدیمی.

صبح چهارشنبه رفتیم حمام همایون تاج در ششگلان و من با همه عشقی که به بوی ترشیده شیر و عرق داشتم بوی شامپو بچه گرفتم. و پنج شنبه که نورالدین از سقز آمد و شام رفتیم خانه سلطنت که تاس کباب پخته بود و فردا صبح که خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس شدیم و از عجب شیر و میاندواب و بوکان گذشتیم تا به سقز رسیدیم.

خانه ما طبقه بالا بود. غیر از ما مستاجرهای دیگری هم بودند. اکرم از کردها میترسید. یک شیر آب در حیاط بود که اکرم میبرد کهنههایم را میشست. حمزهعلی برای دیدنمان به سقز آمده بود. لبه دارش را روی سر من گذاشت و نورالدین عکس گرفت. و غروب که به سینما رفتیم که یک فیلم بزن بزن و عشق و عاشقی بود. سقز یک سینما بیشتر نداشت. شام را هم در پارک خوردیم. حمزهعلی برایمان یک کناره آورده بود.

پول نفت کم کم خودش را در زندگی مردم نشان میداد و ما هم یک یخچال خریدیم نهصد تومن و یک تلویزیون 21 اینچ که کمد چوبی داشت و یک رادیو ضبط آیوا که روی تلویزیون گذاشته بودیم. و یک بشکه نفت که جلوی خانه مان بود و من فکر کرده بودم آب است و تا میتوانستم خورده بودم و اکرم ندانسته بود چه خاکی به سرش کند.

چراغعلی شوهر شهناز که به سنندج میرفت به خانه ما هم سر میزد. از سقز رفتیم مریوان. اکرم میرفت پشم گوسفند و پارچه گل گلی از بازار میخرید و با چوبی بلند که از تبریز آورده بود به جان پشمها میافتاد و با چرخ خیاطی سینگرش که حمزهعلی هشتصد تومن برایش خریده بود برای مهمانها، لحاف تشک میدوخت.

و سال 56 که ما به خانه زری خانم در مرند رفته بودیم و اکرم برای ناهار، آبگوشت پخته بود و منتظر بود نورالدین سنگک بیاورد که نیاورد و اکرم تا غروب چشمش به در ماند. هوا تاریک شده بود و اکرم در اتاق به این طرف و آن طرف میرفت و نمیدانست چه کند که دوست نورالدین خبر آورد که مردم در تبریز شیشه بانکها را شکسته و رختاویز را آتش زده اند و ژاندارمری کاری نتوانسته بکند. نورالدین را به تبریز فرستاده بودند و این رختاویز که اکرم میگفت همان رستاخیز بود. سال 58 از خانه زری خانم رفتیم به پادگان مرند. خانههای سازمانی.

پادگان مرند

اصغر آقا، شوهر بطول خانم هم کنار نورالدین نشسته بود. دست تکان دادیم و اتوبوسشان راه افتاد. گاهی من و اکرم شبها میرفتیم خانه بطول خانم که تنها نمانند و من با داود و شیوا بازی میکردم. گاهی هم آنها میآمدند خانه ما. شیوا، دختری بلند قد و لاغر بود و موهایش کمی فر بود. خانه شان بلوک روبرویی بود. طبقه اول. اکرم میگفت که بطول خانم وقتی تنها هستند شبها یک خنجر ارتشی میگذارد زیر بالشش.

نورالدین که از جبهه آمد برایم یک نفر بر سبز آورده بود که شش تا سرباز سفید پشتش نشسته بودند. سربازها را میشد در آورد. باطری و چراغ و از این حرفها نداشت.

اصغر آقا برای داود یک تانک آورده بود که دو تا باطری متوسط میخورد و مثل دیوانهها خودش را به این ور و آن ور میکوبید و برای شیوا دو تا عروسک که بی خیال جنگ، کنار هم نشسته بودند و پیانو میزدند. من و داود سوار تاب میشدیم و شیوا هولمان میداد.

داود با یک قاشق پلاستیکی و یک کِش و چند تا چوب که به هم میخ زده بود، یک مسلسل درست کرده بود که این قاشق پلاستیکی را که به کِش وصل کرده بود چند دور میپیچاند و بعد ول میکرد که قاشق مرتب به تخته میخورد و صدای رگبار میداد.

یک روز زمستان یادم هست که با بچههای پادگان که پدر بیشترشان جبهه بود، رفته بودیم بالای تپه ماسهها که رویش برف باریده بود و فریاد میزدیم: ”هاوا سویوخدی، صدام تویوخدی” یعنی،”هوا سرد است، صدام مرغ است”.

اکرم نذر حضرت رقیه داشت و همه فک و فامیل از تبریز و تهران آمده بودند. آهو داشت در یک دیگ بزرگ، شعله زرد میپخت. سلطنت هم آمده بود. از چندی قبل با اکرم رفته و از بازار مرند، سیریش خریده بودیم. عباس با آن سیریش و چند شاخه درخت و چند تا روزنامه باطله برایم بادبادک درست کرد. هفت سالم که شد جمع کردیم آمدیم تبریز، باغمیشه خودمان، خانه عباسقلی در دالیکوچه.

مدرسه هاشمی

اولین روز مدرسه، یک آقا معلم خوش اخلاقی آمد. هیچکدام از بچههای کلاس فارسی بلد نبودیم. به ترکی پرسید شیشهها چه رنگی است و همه یکصدا گفتیم ساری. خندید و گفت که در مدرسه باید فارسی اش را بگوییم. از روز دوم یک خانم معلمیآمد که خیلی عصبانی بود و من سرکلاسش آنقدر گیج و منگ بودم که هر روز مداد پاک کنم گم میشد. همان تابلوی معروف سگ گربه را دنبال میکند را میترسیدم بگویم. من ردیف ما قبل آخر مینشستم و ردیف آخر هم خوشگواره بود. پسری که موهایم را میگرفت و میکشید و معلم چیزی به او نمیگفت.

مبصرمان هم یک پسر چوپان بود. بلد نبود اسم آنهایی را که شلوغ میکردند در تخته سیاه بنویسد و شلوغها را کشان کشان به جلوی تخته سیاه میبرد تا خانم معلم وقتی آمد دعوایشان کند. وقتی مبصر میرفت آنطرف تر ما دوباره میدویدم و سرجایمان مینشستیم و مبصر دوباره با عصبانیت میآمد و ما را کشان کشان به جلوی تخته میبرد و ما سر راه از نیمکتها یا لباس بچههای دیگر میچسبیدیم تا نتواند ما را جلوی تخته ببرد.

تا خانه سلطنت

مخدومعلی و مراد، پنج صبح به کبریت سازی میرفتند. من هم شش و نیم صبح میزدم بیرون. هر قدر سلطنت میگفت زود است گوشم بدهکار نبود. یک روز آنقدر زود رسیده بودم مدرسه که فقط من بودم و کلاغها.

شب قبل برف سنگینی باریده بود. جورابهایم خیس شده بودند. انگشتان پایم بی حس شده بود و جمعشان کرده بودم تا یخ نزنند. سر کلاس، بچهها پیچ بخاری را دستکاری کرده بودند. بچههای ردیف اول صدایشان در آمده بود که دارند میپزند. صورتشان سرخ شده بود. بخاری داشت منفجر میشد. خانم یوسفی فرستاد دنبال بابای مدرسه بیاید درستش کند. زنگ که زد بچهها مثل دیوانههایی که زنجیرشان را باز کرده باشی جیغی زدند و از کلاس بیرون دویدند.

مدرسه مان شش تا مستراح داشت که سه تایش خراب بود. سه تای دیگر هم یک وضعی بود که نمیشد نزدیکش رفت. دویدم طرف مستراح اما نشد. افتضاح بود. دویدم. کوچه مدرسه هاشمی و کوچه باغ دستمالچی. داشتم به خودم میپیچیدم.

رسیدم به آراکوچه که جوبهای بزرگی داشت و به سرم زد که راه مستراح را نزدیک کنم و همانجا خلاص اما جرات نکردم و دویدم اما دیگر فایدهای نداشت و اتفاق افتاد آنچه غرور هشتسالگیام را سخت جریحهدار کرد.

سلطنت گفت که تکان نخورم و رفت یک تشت مسی بزرگ آورد و با آفتابه روی پاهایم سه بار آب ریخت و یک زیر شلواری بزرگ آورد پوشیدم و شلوارم را شست و در ایوان آویزان کرد و جوری که مثلا من نفهمم قضیه را با آب و تاب برای مخدومعلی و مراد که از کبریت سازی برگشته بودند تعریف کرد. مراد رفت کاغذ آورد تا نقطه نقطه بازی کنیم و طوری بازی کرد که من ببرم.

نوالدین

نورالدین را دو ماهی میشد که ندیده بودم. اکرم هم سه هفتهای میشد که به تهران رفته بود. خلاصه دلتنگ بودم. به سلطنت گفتم فردا از مدرسه میروم خانه شهناز. شهناز داشت با تلفن حرف میزد که رسیدم. مرتب بله، بله میگفت و بعد هم، نورالدین،هان ! نورالدین،هان ! و بعد رنگش مثل گچ سفید شد و خشکش زد و زل زد به من و همانجوری ماند. فردایش اکرم هم از تهران آمد. جرات نداشتم اکرم را ببینم. رفتم و در صندوقخانه شان نشستم. زنها دور اکرم جمع شده بودند و بچهها دور من. یکدفعه بغضم ترکید و هق هق زدم. و بعد هم یادمه که به خیابان رفتیم و آمبولانس میخواست به وادی رحمتش ببرد که بیرون شهر بود و اکرم نمیگذاشت و آوردیم به قبرستان ملک خودمان و من دست مراد را گرفته بودم و او دستم را میفشرد. تابوت را که باز کردند، بی قراری کردم که میخواهم نورالدین را ببینم. مراد مردها را هل داد و جلو رفتیم:

تنها مینگریستیم، نورالدین با چشمان نیمه باز به آسمان و من با دهان نیمه باز به نورالدین. امیدی نبود، آرزویی بود شاید سخت کودکانه، که آن مرد سرد شده برخواهد خاست.

در آلزایمر سلطنت

من میخندم و او هم میخندد، بی آنکه بداند برای چه میخندد. در هشتاد سالگی مثل یک کودک شش ماهه شده است و این همان سلطنت پنجاه سال قبل نیست. سلطنت هرگز فارسی یاد نگرفت و کتابی نخواند و ندانست که در تلویزیون چه میگویند اما به ترانههای ترکی باکو و نوار آشیقها گوش میداد و این آشیقها مردانی بودند که ساز در دست میگرفتند و در قهوهخانهها و کوچه و بازار آذربایجان برای مردم، حکایتها و شعرهای حکمت آموز میخواندند.

سلطنت بایاتی بلد بود و "اوشودوم اوشودوم" را حتی وقتی که آلزایمر گرفت و در سی تی اسکن، مغزش تحلیل رفته بود و حتی نام پسرش را نمیدانست از اول تا آخر بدون لکنت میخواند و هر کلمه را با همان شور کودکانه و آهنگی که هشتاد سال پیش از مادرش فرخنده شنیده بود ادا میکرد:

"اوشودوم آی آوشودوم، داغدان آلما داشیدیم

آلمالاری آلدیلار، منه ظولوم سالدیلار

من ظولوم دن بیزارام، درین قویی قازارام"

سلطنت شاید از آن ترکان مهاجم سلجوقی باشد که به آذربایجان آمده باشد، شاید از عثمانیهایی باشد که در زمان صفوی به تبریز حمله کردند و شاید از بازماندگان مغولها در تبریز باشد و شاید از بومیهای آذربایجان باشد که قبل از آمدن آریاییها و مادها به آذربایجان، راحت و بی دردسر میزیستند و شاید از آریاییهایی باشد که از شمال سردِ بالای دریای خزر آمدند و در آذربایجان ماندند و صدها سال بعد، از ترس سلجوقیان، ترک شدند.

سلطنت از هر نژادی که باشد، از هر کجا که آمده باشد و هر زبانی که داشته باشد، سلطنت است و اگر او نبود این کلمات هم نبود.

و من ترکی را دوست دارم، چون سلطنت آنرا میفهمد، همین. که من سلطنت را دوست دارم که او نورالدین را با چنگ و دندان بزرگ کرد. سلطنت دیگر مرا نمیشناسد و نمیتواند این کلمات را بخواند که نتوانسته هرگز نیز، که او فارسی نمیدانسته، که او خواندن نمیدانسته است.

سلطنت به کتاب میگوید کیتاب و این همان کاف فارسی نیست، حرفی است که بین کاف و چ، ادا میشود و اگر یک فارس زبان بشنود، چون گوشش با این حرف آشنایی ندارد، فکر میکند که سلطنت به کتاب، چیتاب و به کباب، چَباب میگوید.

سلطنت تنها بازمانده من است. تنها فامیل من است که هنوز زنده است. مال دیروز است. مال هشتاد سال پیش است اما وقتی من دستهایش را میگیرم و میفشارم، مرا به گذشتهها میبرد، بی نمکی مدرنیته را از من میگیرد.

در سی تی اسکنش یک خونریزی مزمن در زیر عنکبوتیه مغزش دیده میشود که تخلیه اش کرده اند و هنوز بانداژ بر سرش دیده میشود. سلطنت، مغزش تحلیل رفته است و در سیتیاسکن، بین مغزش و استخوان جمجمه اش، فاصله سیاهی است و این یعنی آلزایمر. من فکر میکنم که همه باغمیشه قدیم، یکجورهایی در این آلزایمر سلطنت گم شده است.

من فکر میکنم که از قشر خاکستری مغز سلطنت تا استخوان جمجمه اش، در این فاصله سیاهی که در سیتیاسکن مغزش دیده میشود، در این آلزایمر، در این فراموشی عمیق، در این نسیان پیری، در این فضای خاموش، در این شکاف تیره، گلاحمد هنوز دارد شاخسی میرود، آسیه هنوز دارد جَهره میریسد، گلمراد وقتی از جلوی خانه حمزهعلی میگذرد، گیردکان بادام به طرلان میدهد، حلیمه دارد جامیشها را میدوشد، آیپارا دارد ناخنهای پایش را میچیند، اسداله دارد به چشمه بیوک کلانتر، سرکشی میکند و حمزهعلی دارد کرتهای باغ دستمالچی را آب میدهد.

سلطنت میگوید شیر پاستوریزه، مزه ندارد، راست هم میگوید. سلطنت موهای صافی دارد و پشت کلّه اش تخت است و شکل صورتش کمی شبیه مصریهاست، بینی اش تیز است، یک چشمش مصنوعی است، وقتی حرف میزند، هیجان دارد و با دست، چادرش را در دستش مچاله میکند. همیشه یک چارقد سرش است. یکی دو تا دندان طلا دارد، شلوار سیاه پشمیمیپوشد و جورابهای سیاهش را روی شلوارش تا زانوهایش میکشد.

دستهایش را میگیرم و خوب گوش میکنم، من در آلزایمر سلطنت، صدای پای کفشهای نصراله را میشنوم، صدای خنده زنهای کوچه حاجیولی را. من در آلزایمر سلطنت، دنبال خودم میگردم، دنبال پدرم نورالدین، دنبال پدربزرگم، عباسقلی، دنبال اکبر آجان، برادر عباسقلی و فرزندانش؛ دباغمحمدیهایی که هیچوقت ندیدمشان و ندانستم کجا هستند.

من در آلزایمر سلطنت، دنبال صد سال باغمیشه میگردم. دنبال آدمهایی که نیامده، رفتند و از آنها تنها، خاطرهای ماند در آلزایمر سلطنت.

لطف اله، به سلطنت، خانیم باجی میگوید. لطف اله میگوید که خانیم باجی، نصراله را خیلی دوست داشت. عاشقش بود . نصراله، کلاه لبه دار خاکستری به سر میگذاشت. کت و شلوار گشاد خاکستری هم میپوشید. بچههای سلطنت به او آجان میگفتند. خدایش بیامرزد. سلطنت میگفت که خواستگار فرستادند و من قبول نکردم. جادو کردند. نعل اسبی را گذاشته بودند روی آتش و من دیدم که قلبم آتش گرفت و از خانه بیرون دویدم.

گوهر، هووی سلطنت، زنی مهربان و کم حرف بود، کمی چاق با گونههای برجسته و موهای موجدار که سلطنت و بچههایش به او، "آرواد" میگفتند. یکبار وقتی پنج سالم بود تا در چوبی مستراح خانه نصراله را باز کردم دیدم گوهر نشسته است. بی آنکه بترسد یا ناراحت شود تبسمیکرد و با مهربانی حالم را پرسید و من که سرخ شده بودم ، ماندم چکار کنم. در را بستم و دویدم. تا یکی دو روز رویم نمیشد سلامش کنم.

این مستراح دو پله بالاتر از حیاط بود و وقتی با آفتابه آب میریختی چند ثانیه بعد صدای ریختن شرشر آب را در چاه میشنیدی. این چاه هر وقت پر میشد آنرا با سطلهای چرمیبه کرتهای حیاط خالی میکردند و کَرتها تا لبه پر میشد و یک مگس مگسی میشد که نگو.

در این کَرتهای خانه نصراله، بوتههای گوجه فرنگی بود و درختهای سیب پاییزی. گوجه فرنگیها را وقتی سبز بودند میچیدند و پشت پنجره، جلوی آفتاب میگذاشتند تا سرخ شود. سلطنت، شیشههای آبغوره را هم پشت پنجره میگذاشت. سلطنت آش آبغوره که میپخت، شکر هم سر سفره میآورد. شکر را داخل آش که میریختی، ترش و شیرین قاطی هم میشد. مزه اش هنوز مانده در دهانم.

سلطنت، هر وقت من میترسیدم با یک خاکانداز مسی سیاه دود گرفته میآمد و در آشپزخانه ترسم را بر میداشت و این آشپزخانه روزی طویلهای بود که یک گاو میش سیاه شیرده داشت و یک آغل و گوهر هووی سلطنت این گاو را میدوشید. و این ترس برداشتن، چیزی بود شبیه عکس برداشتن. وسط آشپزخانه دراز میکشیدم و گلخاتون چادرش را رویم میکشید و سلطنت، خاکانداز را روی اجاق، داغ میکرد و گلخاتون در استکان آب نمک درست میکرد و مراد و مخدومعلی، روی سکوی آشپزخانه مینشستند و میخندیدند و من هم در زیر چادر، خندهام میگرفت.

سلطنت، دستهای لاغری داشت با پوستی لطیف و چروک خورده، درست مثل سیبهای زردی که چند روزی در طاقچه مانده و چروکیده باشد. کنار سماور مینشست. روی تشکچه اش.

سلطنت دومَنج درست میکرد برایم. نانهای خشک را خرد میکرد و پنیر قاطی اش میکرد و بعد کره را در ماهی تابه داغ میکرد میریخت رویش. با دست گلوله گلوله اش میکردیم و میخوردیم. میمُردم برای این دومَنج.

هَن که میگفتم، سلطنت میگفت ؛ هَن یوخ بعلی و بعلی که میگفتم، سلطنت میگفت ؛ بعلیوه شَکَر، نازیوی کیم چَکهر و من که میگفتم خانیم، سلطنت دندانهای طلایش نمایان میشد

سلطنت برایم کَته میپخت و سیبزمینی و گوجه هم قاطی اش میکرد که قیرمیزی دوگی میگفتم، میرفت از دبّهای که در ایوان گذاشته بودند، ترشی بادمجان هم میآورد، مینشستیم سر سفره کوچکشان، من و اکرم و سلطنت و مخدومعلی و مراد و گلخاتون...

و نورالدین که همیشه جایش خالی بود.

پایان بخش چهارم

برچسب: نورالدین کیانوری,نورالدین زنکی,نورالدین زرین کلک,نورالدین پیرموذن,نورالدین پسر ایران,نورالدین ثابت ایمانی,نورالدین مدرسی چهاردهی,نورالدین بزله,نورالدین هندی,نورالدین کيانوری, نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 6:59

صفحه بندی