دهه هفتاد که در تهران، برای گفتن حرفهایم، لهجه امانم را بریده بود رو آورده بودم به شعر نوشتن. می رفتم پیش هادی دلبری در اتاق 23 ساختمان 14 کوی دانشگاه. هادی بچه سبزوار بود و رباعی های زیبایی می سرود و من هم کم کم رباعی می نوشتم. یک روز با چند تا شعر رفتم به واحد شعر و ادب بنیاد شهید تهران در خیابان طالقانی. آقایی بود که دلا نزد کسی بنشین شهرام ناظری گوش می کرد و مرا معرفی کرد به اتاق آقای مصطفی علیپور شاعر تنکابنی که مشاور ادبی بچه های شاهد بود. گفت که در دانشگاه تبریز درس خوانده و از من خواست شعری بخوانم و من این رباعی ام را خواندم...
ای کاش دلم پنجره ای دیگر داشت
ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت
ای کاش یکی می آمد و غم ها را
از سینه مردم جهان برمی داشت
خیلی خوشش آمد و تشویق کرد فقط گفت در مصرع چهارم می توانی به جای سینه مردم جهان بنویسی قلب اهالی زمین و منیم عقلیمه باتدی. مدتی گذشت و من رو آوردم به سهراب و شاملو خواندن و کنار گذاشتن رباعی ها و شعرهای کلاسیکم و گفتن شعر نو و سپید و دفتر شعری بنام دخترکان خویش که هیچ وقت چاپش نکردم و سالها گذاشت و من رو آورده بودم به داستان , نویسی و خاطره نویسی و موسیقی و نی هفت بند و کم کم به کلاس فیلمسازی رفتن و انیمیشن کار کردن تا اینکه دیروز در اینستاگرام مامان، عکس یک گل را دیدم که با نستعلیق رباعی مرا نوشته بود...
ای کاش دلم پنجره ای دیگر داشت
ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت
ای کاش یکی می آمد و غم ها را
از قلب اهالی زمین برمی داشت
و پایین عکس هم آدرس تلگرامی کانال خدا را گذاشته بود. شاخ در آوردم. در گوگل سرچ کردم دیدم این رباعی از خود من و داستان , باغمیشه که این همه تبلیغش را در اینترنت کرده بودم مشهور تر است و حتی خیلی ها دنبال شاعرش می گردند. جالب اینکه در چند تا وبلاگ، شاعرش را سهراب سپهری نوشته بود. یعنی در این سرزمین لابد دیواری کوتاه تر از دیوار سهراب سپهری و دکتر علی شریعتی پیدا نمی شود. چند جا هم مصرع دوم را به جای ... ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت نوشته بودند ای کاش دلم فقط شقایق می کاشت. رفتم سراغ دفترهای شعرم که پیدایشان نکردم. دورشان انداخته بودم. سالها پیش. فقط خواستم بگویم سه مصرع اول را خودم و مصرع چهارم را با همکاری شاعر گرانقدر مصطفی علیپور نوشته ام و از هر گونه عوض کردن شعر و چسباندنش به یقه شاعران بزرگ سلب مسئولیت می کنم.
برچسب:
نویسنده: حسین بهرامی