خرید بک لینک

خانه نصراله

غضنفر رفته از صندوقخانه سلطنت یک دیوان حافظ پیدا کرده است. نورالدین اسمش را با مداد قرمز پشت جلد سیاه رنگ دیوان حافظ نوشته است. ورقهایش کاهی است و بوی گرد و غبار میدهد. غضنفر دیوان حافظ را به گلخاتون نشان میدهد. چشمهای گلخاتون پر از اشک میشود.

آشپزخانه سلطنت در حیاط است. ته آشپزخانه تاریک است و یک در چوبی دارد که به خانه گوهر باز میشود و همیشه بسته است. گوشه آشپزخانه یک آب گرمکن ارج گذاشته اند که بوی نفت میدهد. یک ظرفشویی آهنی است که زنگ زده است و یک شیر که به سرش یک شلنگ ده سانتی قرمز وصل کرده اند. سلطنت از حیاط سبزی میچیند و در کاسه آلومینیومیمیریزد و یک تخم مرغ میاندازد و شوربا درست میکند. مخدومعلی دارد انگشتهایش را هم میخورد.

گلخاتون، غضنفر را به مدرسه شان برده است. دخترها دور غضنفر جمع شده اند. معلم میگوید امروز کلاسمان مختلط است و دخترها میخندند. برگشتنی گلخاتون برای غضنفر یک مجله فکاهیون میخرد. اتوبوس ترمز میکند و غضنفر با کله به کف اتوبوس شیرجه میرود و همه لباسهایش خاکی میشود. گلخاتون از غضنفر قول میگیرد که به اکرم نگوید در اتوبوس به زمین خورده است.

مراد برای غضنفر کیهان بچهها خریده است. دو تومن که میشود بیست ریال. گلخاتون داستانهای کیهان بچهها را برای غضنفر میخواند. مراد یک کتاب ماهی سیاه کوچولو دارد. میگوید زمان شاه قدغن بوده. غضنفر به سرش زده که کتاب را بخواند. با سواد دوم ابتدایی نمیشود. مخدومعلی به کلاس رقص آذری میرود. در خانه میرقصد و سلطنت میخندد.

مخدومعلی یک دوربین عکاسی زینت خریده است. همه روی پتو مینشینند و مخدومعلی عکسشان را میگیرد. عکس نورالدین هم که بالای سرشان روی دیوار است میافتد. مخدومعلی گوشه چپ بازی میکند. فوتبال دستی اش هم خوب است. یک دوچرخه بیست و هشت دارد. پیچیده جلوی ماشین و دعوا شده زده اند دماغش را شکسته اند. غضنفر که به خانه سلطنت میرود صورت مخدومعلی کبود شده. سلطنت میگوید به در خورده است.

برای گلخاتون خواستگار آمده است. گلخاتون و سلطنت در این یکی اتاق نشسته اند و دارند از لای در نگاه میکنند. هنوز گلخاتون نمیداند داماد کدام یکی است آنوقت سر مهریه دعوا میشود و خواستگارها میروند.

یک دفتر چهل برگ خالی زیر میز سماور است که مخدومعلی و غضنفر بر میدارند نقطه نقطه بازی میکنند. گلخاتون از نقطه نقطه خوشش نمیآید و عاشق اسم و شهرت است. اسم و شهرت و میوه و حیوان و اشیا.

مخدومعلی موهایش را سشوار کشیده است. میترسد بخوابد موهایش خراب بشود. مخدومعلی دوچرخه بیست و هشت سیاه رنگش را فروخته است و یک موتور سوزوکی 80 قرمز رنگ خریده است که هر روز با دستمال برقش میاندازد. به غضنفر میگوید که پشت موتور بنشیند و پاهایش را روی آن میلهها که میگوید بگذارد. غضنفر میترسد.

تلویزیون را بالای یک کمد چوبی گذاشته اند. تلویزیون دارد نامها و نشانهها را پخش میکند. مراد تمام حواسش به مسابقه است. مراد ناخنهای دستش را گرد میچیند و سوهان میزند. مراد طرفدار پرسپولیس است و مخدومعلی طرفدار استقلال است. به دیوار آشپزخانه عکس حسن روشن و ناصر حجازی را زده اند. عکس گوگوش را هم زده اند.

گلخاتون دستهایش را نیوا میزند. مراد و مخدومعلی جمعهها تا ظهر میخوابند آن وقت غضنفر که صبح میآید بیدارشان کند سلطنت داد و هوار راه میاندازد.

مخدومعلی در حیاط سوت میزند و دانه میپاشد تا کفترهایش پایین بیایند. کفترها اما هنوز دوست دارند پرواز کنند. نصراله میگوید که یکی از کفترها به هواپیما خورده و هواپیما سقوط کرده است و دولت دارد کفترها را جمع میکند. فردا که مخدومعلی به کبریت سازی میرود نصراله لانه کفترها را خراب میکند.

غضنفر با مراد و مخدومعلی به سینما میرود. تبریز شش تا بیشتر سینما ندارد که همه در چهار راه شهناز است. پینگ پنگ هم میروند. مخدومعلی یک سنتور زمینی خریده است. غضنفر هم میزند دانگ دونگی در میآید. گلخاتون میگوید خانه شده خانه مسگرها.

گلخاتون آب داغ میگذارد کنار کرت موهایش را میشوید. گلخاتون میترسد خواستگار بیاید و خانه بهم ریخته باشد. مخدومعلی را دعوا میکند که آشغال نریزد. مخدومعلی میگوید با نوای قابلاما میرویم آشپازخانا. اعلامیه دسته جمعی شهیدهای دالیکوچه را به دیوارها زده اند. تلویزیون اجساد سوخته را نشان میدهد. اکرم میترسد و تلویزیون را خاموش میکند. عراقیها خرمشهر را گرفته اند.

خانه حمزهعلی

خانه حمزهعلی در شورچمن است. شورچمن از شمال به آراکوچه و از جنوب به دالیکوچه میرسد. گلاحمد پدر حمزهعلی، ریش سفید شورچمن است. حلیمه زن گلاحمد مرده است و گلاحمد زنی گرفته بنام آیپارا که از ونیار آمده است.

به غضنفر گفته اند که حمزهعلی را با هواپیما به آلمان برده اند اما غضنفر همه چیز را میفهمد. زنها جمع میشوند و هویج خرد میکنند و حلوا میپزند. غضنفر همه درهای خانه حمزهعلی را قفل میکند و کیف مدرسه اش را به پشت بام میاندازد که دیگر به مدرسه نمیروم.

خانه حمزهعلی یک نیم دایره است. یعنی الان یک چهارم دایره است. آن یکی نیم دایره خانه گلاحمد است. بالای تخت حمزهعلی طاقچهای است که یک دفتر قرمز رنگ دویست برگ گذاشته اند. غضنفر چشمش دنبال این دفتر است. میخواهند اموال خانه را در آن بنویسند و سهم زیور را بدهند برود. زیور یک گنجه چوبی دارد که درش را قفل میکند.

غضنفر از بس لاغر است که هر کس اکرم را میبیند میگوید به این بچه، نان نمیدهید بخورد. اکرم دست از سر غضنفر بر نمیدارد که باید یک لیوان شیر بخورد. غضنفر با دمپایه میزند شیشههای خانه حمزهعلی را میشکند. هفت صبح یک روز زمستانی. سال 62. یحیی میگوید شیشههای پنجره با دمپایه وسط آسمان و زمین داشتند به طرف ما میآمدند. نازلی میگوید زود لحاف را روی سرمان کشیدیم.

غضنفر هر روز صبح به خانه همسایه میرود و با حکیمه بازی میکند. حکیمه پنجم میخواند . غضنفر و حکیمه منچ و مار پله بازی میکنند. حکیمه درسهای غضنفر را از روی کتاب میخواند و غضنفر مینویسد. حکیمه ظرفهای ناهار را با تاید میشوید و غضنفر آب میکشد. غضنفر و حکیمه با دو تا قوطی کنسرو خالی و یک نخ قرقره بلند، زنگ اخبار درست کرده اند. آنور حیاط یک اتاق است که به آرایشگاه زنانه اجاره داده اند. وقتی عروس میآورند حکیمه و غضنفر میروند از پشت پنجره نگاه میکنند.

بچهها در حیاط مدرسه در صف آب ایستاده اند. دو تا شیر آب بیشتر نیست. ناظم لیوان غضنفر را بدون نوبت پر میکند. بچه شهید بودن گاهی حال میدهد. یکی از بچهها به غضنفر میگوید که سر پدرت را بریده اند و غضنفر در حیاط مدرسه مینشیند و زار زار گریه میکند. ناظم بالای سرش میآید اما غضنفر گریه امانش نمیدهد چیزی بگوید. غضنفر چقدر ساده است تازه یادش میآید که نورالدین داخل تابوت سرش روی بدنش بود. پیراهن مردانه چارخانه اش را پوشیده بود. و همان کمربند همیشگی اش را بسته بود و ته ریش داشت.

غضنفر با مقصود در خانه حمزهعلی دوازده سنگ بازی میکند. سه سنگ هم بازی میکنند. در زمستان شیر مستراح یخ میزند. آفتابه مسی را از شیر آشپزخانه پر میکنند میبرند. غضنفر دو متر مانده به در مستراح پایش سر میخورد و مقصود دست بردار نیست. میگوید غضنفر از این ور حیاط سر خورد و تا آن ور حیاط مثل پلنگ صورتی اسکی رفت و با کله وارد مستراح شد و دخترهای فامیل میخندند. غضنفر و حکیمه میروند در کوچه بغلی که مثل رختخواب مار در کارتون رابین هود، لاغر و دراز است لسلس[1] بازی میکنند. حکیمه به لسلس، لیلیلیلی میگوید. آشیق[2] و لوموناد[3] هم بازی میکنند. غضنفر با دخترها، کشکش[4] هم بازی میکند.

مقصود همه بچههای فامیل را سوار تریلی اش میکند و به پارک ولیعصر میبرد. غضنفر سوار تاب شده و پیاده نمیشود تا بقیه بچهها سوار شوند. مقصود به دخترهای فامیل گفته در آن یکی اتاق مثل گروه سرود ایستاده اند. در چوبی وسط دو تا اتاق بسته است و غضنفر دارد در این یکی اتاق بازی میکند. مقصود یک دفعه در را باز میکند و دخترها دسته جمعی میخوانند: غضنفر خودشو دوس داره. یار و رفیق نداره. تنها میره مدرسه. همیشه دیر میرسه...

خانه بالاخان

هیجده متری شهید ابراهیمی از غرب به ربع رشیدی میرسد و از شرق به طاق یانی و از شمال به قبرستان ملک و از جنوب به خیابان عباسی، جایی که خانه و مغازه بالاخان است و چند تا مکانیک و آهنگر و نقاش اتومبیل و یک قفل ساز و آن طرف یک نجاری و یک کله پاچه پزی و یک قهوهخانه و یک صافکار و یک قصابی و خانه و مغازه دو دهنه چراغعلی که پارچهها را اتو میکنند.

غضنفر یک توپ پلاستیکی بر میدارد و میرود خانه بالاخان بازی میکند. بالاخان همیشه شاد است. کم مانده بلند شود وسط کفاشی برقصد. بالشهای خانه بالاخان قرمز رنگ است. روکش بالشها سر میخورد. جمال بالشها را زیر پایش میگذارد و میپرد دستش را به شیشه بالای در میزند. خانه را زیر و رو میکنند اما فرشته چیزی نمیگوید.

در طاقچه عکس سیاه و سفید بالاخان را گذاشته اند که سبیل دارد و ریشهایش را زده است و موهای جلوی سرش کمی ریخته است و کت و شلوار دارد. کرکرههایشان آبی رنگ است. میز زیر سماورشان دو تا آینه کشویی دارد. کشوها را میکشند و قندان و استکانها را از داخل میز بر میدارند. اکرم میگوید که چایشان مثل شربت گلابی است. ببخشید مثل شربت آلبالو است. بالاخان دو تا دمبیل دارد. حالا نمیدانم فارسی اش چه میشود. از همان گرزهای چوبی سنگین که پهلوانها در زورخانه بالای سرشان میچرخانند.

بالاخان چهار صبح بیدار میشود و میرود سنگک میخرد. رادیوی بالاخان همیشه آهنگ شاد میخواند. از آن رادیو گرامهای زمان شاه که گرامش خراب شده است. بوی چسب کفاشی آدم را دیوانه میکند. غضنفر میخهای کفاشی را با چکش روی میز میکوبد.

صدای شاخسی نمیگذارد بالاخان بخوابد. بالاخان هم مثل چراغعلی فحش میدهد. فقط فحشهایشان فرق میکند. فرشته چای میگذارد. بچهها یکی یکی به مدرسه میروند. فرشته میرود از طاق یانی سبزی بخرد. خانه نارین گل هم میرود. ته کوچه ملاحسن. خانکیشی این خانه را از شوهر آهو خریده است. خانهای با سقف نیمدایره با یک حیاط بزرگ.

خانکیشی نوشابه را میخورد و ته شیشه را به نارین گل میدهد. نارین گل به شلوغ، سولوخ میگوید. موهایش فر است. گربهها میآیند از پشت پنجره، نگاهش میکنند.

گوشه ایوان بالای پنجره، یک لانه چوبی است که دو تا "یاکریم" دارد. یا کریمها رفته اند غذا پیدا کنند. یک کلاغ میآید و جوجه "یا کریمها" را بر میدارد و میبرد. فرشته چند روز مریض میشود. آهو میگوید از وقتی آخوندها آمده اند قجلهها از تبریز رفته اند. نمیدانم فارسی قجله چه میشود. یک جور پرنده است. بالاخان به دیوار حیاط یک آینه زده و داده نجار یک صندلی درست کرده پنج صبح بلند میشود جلوی آینه ورزش میکند.

بالاخان دو تا پک که میزند سیگار تمام میشود. روزی یک دو قوطی سیگار بهمن میکشد. زمان شاه وینستون میکشید اما دیگر نمیتواند وینستون گیر بیاورد. زمان شاه از آن شربتها هم میخورد اما الان دیگر پیدا نمیکند. بالاخان جمال و جلال را بر میدارد و به عینالی میروند. بالاخان دارد کفش زنانه میدوزد. به همه فامیل یک جفت میفرستد.

خانه بالاخان یک پنکه است که پرههایش آبی است و دکمههای تند متوسط آرام و خاموش دارد. بالاخان وقتی تهران بوده این پنکه را خریده اند. جمال مگسها را میگیرد و داخل پرههای پنکه پرت میکند. غضنفر و دریا هم مگسها را میگیرند و لای کتاب حیدربابای شهریار میگذارند و یکدفعه کتاب را میبندند و مگسها آن تو له میشوند. غضنفر دارد با ترکی شکسته بسته حیدربابای شهریار را میخواند. اکرم از شهریار خوشش نمیآید.

بالاخان وقتی میخوابد یک بالش زیر پاهایش و یک بالش زیر دستش و یک بالش هم آن ورش میگذارد. زیر پیراهنش را هم در میآورد و میخوابد. بدنش ورزیده و پشمالو است.

صدای تلویزیون را بلند کرده اند. بالاخان وسط خواب بیدار میشود و یک فحش میدهد که صدای تلویزیون را کم کنند و دوباره سرش را روی بالش نگذاشته خور و بفش بلند میشود.

جمال کنترل تلویزیون را زیر پیژامه اش مخفی میکند. جمال و جلال یک دوچرخه بیست و چهار دارند. جلال روی صندلی مینشیند و جمال سر پا روی میلههای چرخ عقب میایستد. در راه پله پشت بام خانه بالاخان کلی گلدان و گل و گیاه است. بچهها بزرگ شدند و هنوز بالاخان برای پلهها نرده درست نکرده است. یکی دو بار بچهها از بالای پلهها افتاده اند و چیزی نشده است. جمال میرود از پله نهم میپرد. میترا هم از پله هفتم میپرد.

جمال در زیرزمین دارد خاگینه درست میکند. در خانه بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند. بالاخان هر روز جمال را میفرستد از قنادی سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینیهای کشمشی میخرد.

جلال رفته یک سبد بسکتبال خریده به دیوار حیاط زده است. یک توپ بستکبال هم خریده. توپ به دیوار میخورد و برمیگردد به شیشههای زیر زمین میخورد و در همین نیم ساعت دو تا از چهار تا شیشه زیر زمین را شکسته اند. بالاخان توپ را به انباری بالای مغازه میاندازد.

بالاخان سنگکها را وسط سفره میگذارد و سفره را تا میکند تا خشک نشوند. آشپزخانه شان در زیر زمین است. بنده خدا فرشته برای یک ناهار درست کردن ده بار به زیر زمین میرود و برمیگردد. بالاخان آبگوشت را داخل یک کاسه بزرگ میریزد و با ته شیشه آبلیمو نخودها و سیب زمینیها و گوشتهایش را له میکند. فرشته دارد پیاز پوست میکند. پیازها را حلقهای میبرد و در بشقاب میگذارد. هنوز به بشقاب نگذاشته پیازها تمام میشود. جمال دو تا پیاز برداشته است.

بالاخان با قاشق در کانادا را باز میکند و یک نفس قولوب قولوب همه کانادا را سر میکشد. غضنفر همینجور دهانش باز میماند. بالاخان جوری غذا میخورد که آدم اشتهایش باز میشود. بالاخان دیگر سیگار نمیکشد. میرود در کوهستان درخت میکارد.

بالاخان مرد همه یا هیچ است. مرد صفر یا یک است. حوصله اعداد اعشاری را ندارد. کفشهایی میدوزد که ده سال هم که بپوشی پاره نمیشود. مثل آلمان و روسیه است. مثل فرانسه و اسپانیا نیست. حوصله کارهای کوچک و ریز را ندارد. دیجیتال نیست. کوانتوم نیست. مکانیک است. حوصله تشریفات و رسم و رسومها را ندارد. همیشه عجله دارد. دوست دارد ایکی ثانیه همه کارها را ردیف کند برود. دوست ندارد یکی کاری را لفت بدهد. نشسته و دارد پیر و پاتالهای فامیل را به ترتیب سن میشمارد. سریه که مرد نوبت علیاشرفه بعد نوبت سلطنته بعد نوبت زیوره.

بالاخان دارد برای غضنفر داستان تعریف میکند: الاغ وسط جنگل بلند عر عر میزند که آواز خواندنم گرفته و آدمها میآیند الاغ و شیر و شتر را میگیرند وقتی میخواهند از رودخانه رد شوند الاغ را سوار شتر میکنند شتر هم وسط رودخانه بلند میشود و به الاغ میگوید که الاغ جان من هم الان رقصیدنم گرفته و الاغ در آب میافتد و غرق میشود.

خانه دستمالچی

اینجا خانه دستمالچی است. حمزهعلی باغبان همین دستمالچی بود. باغ مال مردی بود بنام دستمالچی. باغ را سال 52 فروختند. چشمهها را خشکاندند و درختها را قطع کردند و جایش خانه ساختند. اکرم میگوید این کوچه شش متری، درختهای بادام بود.

دستمالچی در شمال آراکوچه است و دالیکوچه در جنوب آن. آراکوچه یعنی کوچه وسطی. تمدن باغمیشه از دالیکوچه برخاسته است تا به آراکوچه رسیده است. امروزه آراکوچه قسمتی از خیابان عباسی است که از غرب به طاق یانی و چهار راه عباسی و از شرق به سیاوان و میدان فهمیده میرسد.

قبلهعلی میگوید در باغمیشه قدیم، چشمه کلانتر [5] تا از اولین باغ در میدان فهمیده به آخرین باغ در چهار راه عباسی برسد دوازده روز طول میکشید. اسداله پدر قبلهعلی به حساب و کتاب و نوبت بندی آب چشمه کلانتر میرسید.

اکرم میرود ماهی تابه خورشت و قابلمه برنج را از آشپزخانه میآورد. غضنفر هم بشقاب و قاشقها و لیوانها و پارچ آب را میآورد. یحیی هم پیاله بر میدارد میرود از دبه آن ور حیاط که زیر برفها مانده ترشی میآورد.

یحیی و غضنفر، تخمهای گل صباح را از کاشیهای حیاط جمع میکنند و داخل شیشه خالی مربا میریزند. برگها کم کم دارند زرد میشوند. برگ چسبیدههای دیوار کم کم دارند میریزند. جلوی پنجره اتاق نشیمن دو تا پتوی سیاه زده اند تا سرما داخل نیاید. دفتر کتابهای غضنفر گوشه اتاق باز است. یحیی دارد آییننامه رانندگی را حفظ میکند. هنوز آهنگ کارتون مهاجران در گوش غضنفر هست. یحیی هنوز میتواند درس بوقلمونی بنام مگاپوت را از حفظ بخواند. تلویزیون سیاه و سفید دارد دیدنیها را پخش میکند.

عکس نورالدین را به دیوار خانه زده اند و دورش چراغ کشیده اند که روشن خاموش میشود. اکرم عکسهای رنگی نورالدین را که در جبهه گرفته مخفی کرده است. سر قبر نورالدین که میروند غضنفر را نمیبرند. نورالدین از کلمات ممنوعه است. اکرم تنهایی خودش را دارد و غضنفر تنهایی خودش را.

نورالدین یک کاست دارد که سربازهایش آهنگ فردا که بهار آید صد لاله به بار آید را خوانده اند و نورالدین با صدای بمش ایران ایران و الله الله لا اله الا الله گفته است. غضنفر کاست را پیدا میکند. اکرم کاست را گم و گور میکند. غضنفر دیگر هیچ وقت این کاست را پیدا نمیکند.

جمعهها صبح شبکه تبریز اسلام غنچه لری را پخش میکند. بعد غضنفر در ضبط آیوای نورالدین، صبح جمعه با شما را گوش میدهد. و عصر که شبکه یک برنامه کودک میدهد و بعد هم یک فیلم سینمایی و سریال پاییز صحرا بعد هم هوا کمکم تاریک میشود و غروب دلگیر جمعه از راه میرسد.

غضنفر جمیله شیخی را که میبیند دلش میگیرد. جمیله شیخی نقش مادر بزرگ بد اخلاق و سخت گیر را بازی کرده است. باید برای این غروب جمعهها فکری بکنند. اینجوری که نمیشود. شنبهها اوشین را نشان میدهد. یکشنبهها هم دیدنیها را.

غضنفر زیر درخت آلبالو یک لوبیا کاشته است. لوبیا دور ساقه درخت آلبالو میپیچد و بالا میرود. سلطنت میگوید این لوبیا نمیگذارد درخت آلبالو میوه بدهد. اکرم هم لوبیا را در میآورد. غضنفر که از مدرسه میآید دیوانه میشود. دارد شاخههای درخت آلبالو را یکی یکی میشکند. یحیی از پنجره نگاه میکند و میخندد.

سقف خانه چکه میکند. اکرم یک قابلمه گذاشته تا فرش خیس نشود. اکرم و غضنفر رفته اند از بنیاد شهید حواله گونی بگیرند. مردی که حواله گونی را مینویسد کم مانده وسط جمعیت خفه شود. زنها هر چه از دهانشان در میآید بهش میگویند. که چرا اینجا نشستهای باید میرفتی شهید میشدی بچههای ما را به کشتن فرستادین آنوقت یک حواله گونی هم نمینویسین. بالاخان به اکرم گفته هر جا به حرفت گوش نکردن کفشت را در بیار بزن به کله شان.

تشک برای غضنفر کوتاه شده است اما غضنفر پاهایش را جمع میکند تا اکرم نفهمد. تشک اکرم بزرگ است. اکرم نفسش گرم است. اکرم که به دستشویی میرود غضنفر به لحاف تشک اکرم میرود و گرم میشود. اکرم کلکسیون درد است. اگر مریض نباشد حوصله اش سر میرود.

غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی خشک میخرد. سنگک دانهای دو تومن است. غضنفر با پسر همسایه دعوا میکند. پسر همسایه میگوید نورالدین در آسمانها ماشین سواری میکند. غضنفر زار زار گریه میکند. بچهها دورش جمع میشوند.

غضنفر به حمام نمیرود. اکرم از پایش میگیرد و کشان کشان به حمام میبرد. نازلی و یحیی کلی میخندند. اکرم نمیگذارد یحیی از پنجره آشپزخانه بیرون نگاه کند میگوید موهایت بلند است مردم فکر میکنند که منم.

برقها رفته است. اکرم رفته زنبوری را آورده روشن کرده است. نصف توری زنبوری ریخته است. غضنفر دستش را جلوی چراغ زنبوری گرفته و دارد با سایه دستش که روی دیوار افتاده گرگ درست میکند. غضنفر دارد پاک کن را میجود و به انیمیشنهایی که بغل کتاب حرفه و فن کشیده است نگاه میکند.

آدمک اول توپ را ازنقطه کرنر ارسال میکند و آدمک دوم با کله توپ را وارد دروازه میکند. آدمک دروازه بان هم شیرجه جالبی میزند اما به توپ نمیرسد. اکرم میگوید زود درس و مشقهایت را تمام کن الان اوشین شروع میشود. کایو به اوشین حسادت میکند. اوشین شب و روز کار میکند و خسته نمیشود. آدم آهنی است. دخترها موهایش را اوشینی میکنند.

اکرم به برق، بلق میگوید و نازلی میخندد. عباس با همان چکمههای چرمیکه در رنگرزی میپوشد به خانه اکرم آمده است.

غضنفر و اکرم رفته اند کتاب رستم نامه ترکی را بخرند. انتشارات فردوسی در شیشه گرخانه. فروشنده میگوید نه خانم نمیتواند این کتاب را بخواند ترکی است. اکرم میگوید شما چکار دارید پولش را میدهیم. غضنفر سوم ابتدایی است. تشکش را خیس کرده است. نمیداند چرا اینجوری شده است. خیلی وقت بود اینجوری نمیشد. اکرم تشک را میبرد روی طناب رخت حیاط میاندازد تا جلوی آفتاب خشک شود.

غضنفر به سرش زده است شانس بفروشد. اکرم دعوایش میکند که آبرویمان در محله میرود. داخل نایلون یک جقجقه، یک بسته سوزن، یک حشره کش پلاستیکی، یک توپ پلاستیکی، یک آب کش و کلی خرت و پرتهای دیگر. بچهها پنج ریال میدهند یکی از کاغذها را بر میدارند. خیلیهایش سوزن در میآید.

غضنفر تیله را روی زانویش میگذارد و هوایی میزند. تیله در جوب وسط کوچه میافتد و لای گل و لای فاضلاب گم میشود. غضنفر دستش را لای گل و لای کرده دنبال تیله میگردد. پسر همسایه با کاغذ و سوزن ته گرد و یک تکه چوب، فرفره درست کرده دارد سر کوچه میفروشد. بچهها اسفالت کوچه را با میخ سوراخ میکنند و بعد گوگردهای چوب کبریتها را در میآورند و داخل سوراخ میریزند و آنوقت با میخ میکوبند منفجر میشود. از عینالی که سیل میآید میپیچد به کوچه شش متری و میآید ته کوچه میپیچد به خانه اکرم. زیر زمین پر از آب میشود.

این دهه شصت چرا تمام نمیشود. هی لفتش میدهند. هر کی هرچی دوست داره روی دیوارها مینویسه. همین غضنفر را هم اگر بنویسیم برای هفت پشتمان کافی است با این کارهایش. غضنفر همه را کتک میزند. کوچک و بزرگ هم سرش نمیشود. این بچه را چرا برنمیدارید ببرید روانپزشک. این بچه عقدهای است. فرشته میگوید دارد زهرش را بیرون میریزد. بزرگ که شد درست میشود. اکرم میگوید مرا به گور میبرد بعد درست میشود.

کولر آبی در پشت بام ول معطل است. اکرم نمیگذارد غضنفر کولر را باز کند که هوا خورد گردنم درد گرفت. زمستان که میآید نارنگی و لیمو شیرین و پرتقال هم میآید و غضنفر خوشحال میشود. در اتاق نشیمن بخاری سیاه روشن میکنند و درش را میبندند تا گرم شود. هال و آشپزخانه یخ بندان است. لحاف تشکها از دور سرما میدهند چه برسد که بخواهی داخلشان بخوابی.

غضنفر از مدرسه آمده و دیده اکرم نیست. هنوز موبایل اختراع نشده است. تلفن هم ندارند. اکرم هم سوادش کجا بود کاغذی بنویسید وقتی بیرون میرود. حتما یکی مرده است. حتما به خانه شهناز رفته است. غضنفر سردش شده است. ساعت پنج شده و تلویزیون دارد نخودی را میدهد. بخاری را روزها روشن نمیکنند و گرنه نفت کم میآورند.

غضنفر دریچه بخاری سیاه را باز میکند و کمی درجه بخاری را میچرخاند تا نفت وارد بخاری شود. میرود از آشپزخانه کبریت میآورد. کبریت را میکشد و از دریچه بخاری، کبریت روشن را داخل بخاری میاندازد اما روشن نمیشود. نفت زیاد رفته و شعله داخل نفت خاموش میشود. غضنفر یک ورق از وسط دفترش میکند و آتش میزند و داخل بخاری میاندازد. بخاری روشن میشود. شعلهها کم مانده از سوراخ سمبههای بخاری بیرون بزنند. بخاری سرخ سرخ شده است. غضنفر درجه نفت بخاری را میبندد. تا یک متری بخاری نمیشود رفت اما هنوز این ور اتاق سرد است.

لامپ صد وات مثل فانوس نور میدهد. غضنفر میرود ترانس برق را روشن کند. چند دقیقه بعد ترانش آژیر میکشد. دارد لولک و بولک را پخش میکند. شیشه تلویزیون گرد است و رویش گرد و غبار مینشیند. جلوی شیشه تلویزیون یک تلق رنگی چسبانده اند تا تصویرش رنگی شود.

اکرم میگوید زمان شاه که با پدرت به خیابان میرفتیم بغل خیابان موز میفروختند دانهای یک تومن بود پدر میخرید و تو میخوردی اما غضنفر چیزی یادش نمیآید. یکبار وقتی مدرسه هاشمی بود یکی از بچهها موز آورده بود خورده بود بچهها جمع شده بودند داشتند پوست موز را با تعجب نگاه میکردند.

غضنفر با لگد کپسول گاز را روی اسفالت کوچه قل میدهد. برگشتنی اکرم هم میرود از آن طرف کپسول میگیرد میآورند. غضنفر میترسد پولهایشان تمام شود. مشقهایش را ریز ریز مینویسد تا دفترش دیرتر تمام شود. سیب را یواش یواش میخورد تا مزه اش را بیشتر حس کند. از بنیاد شهید دو هزار تومن حقوق میگیرند. تا هوا خیلی تاریک نشده لامپها را روشن نمیکنند تا پول برقشان زیاد نیاید. تلویزیونشان برفک نشان میدهد.

اکرم به غضنفر میگوید زیاد در خانه راه نرود تا پاشنه جورابهایش پاره نشود. چرخ ماشین همسایه را باز کرده اند و جایش آجر چیده اند. زنی زیر چادرش یک دست قطع شده را به خاطر النگوهایش برداشته است. دارد از دستش خون میچکد. نمیگذارد مردم کمکش کنند. آقا قربان رفته کمک کند. زیر آوار یک کودک تکه پاره دیده از هوش رفته است. مردم دارند به صورتش آب میزنند. آقا قربان نقاش اتومبیل است ول کرده رفته دارد پارچه میفروشد.

اکرم میگوید من بروم نان بگیرم مردم پشت سرم حرف در میآورند. غضنفر از هفت صبح رفته لواش بخرد. زنها لواشها را در هوا میگیرند و غضنفر را هل میدهند. غضنفر ساعت دوازده و نیم اشک ریزان و دست خالی به خانه میآید. اکرم به لواش پزی میرود. خجالت نمیکشید در نوبت بچه شهید میروید. یکی از زنها که تازه از دهات آمده به اکرم میگوید تو دیگه چی میگی دیر اومدی زود یاد گرفتی و بغض که گلوی اکرم را میگیرد.

شهریار را رفته اند سر پیری آورده اند تا پشت میکروفون برای خانوادههای شهید حیدر بابا بخواند. اکرم شهریار را نمیشناسد. میگوید این پیرمرد کیست که گوشهایش بزرگ است. غضنفر میگوید اسمش حیدر بابا است. نمایش که تمام میشود همه کف میزنند. یکی از پدران شهید بلند میشود و سر همه داد میزند که چرا کف میزنید و دشمن را شاد میکنید صلوات بفرستید.

بچههای شهید را پشت تالار جمع کرده اند تا یکی یکی بیایند جایزه بگیرند. بچهها صبرشان تمام میشود و همانجا همه جایزهها را باز میکنند. غضنفر هاج و واج نگاه میکند. آقایی که در بنیاد کار میکند و غضنفر را میشناسد یک خودکار فشاری و یک کلاسر بر میدارد و به غضنفر میدهد. قرابیه میآورند. بچهها از ترس اینکه بهشان نرسد حمله میکنند و سینی قرابیه واژگون میشود. غضنفر فکر میکند که در بنیاد شهید آدم را به چشم گدا نگاه میکنند.

غضنفر میرود و در پلههای حیاط مینشیند و مگسها را میگیرد و با ذره بین میسوزاند. بوی شیمی آلی بلند میشود. غضنفر یک ورق از دفترش میکند و در روی کاشیهای ایوان میگذارد و با ذره بین کاغذ را میسوزاند. دارد مرگ بر شاه مینویسد. غضنفر یک تخم گل صباح از روی کاشیها بر میدارد و زیر ذره بین میگذارد و نگاهش میکند. تخم گل صباح را در دهانش میگذارد و میجود. مزه تلخی دارد.

غضنفر دو پایش را داخل یک کفش کرده که من دوایر جادویی اقلیدس میخواهم. اکرم با نازلی به بازار میرود. اکرم زبانش میگیرد وقتی دوایر جادویی اقلیدس میگوید. مغازه دارها میخندند که نه خانم از این چیزها نداریم. اکرم و نازلی هنوز هم که یاد دوایر جادویی اقلیدس میافتند میخندند. غضنفر اسباب بازیهایش را در طاقچه اتاق بالا چیده است. نمیگذارد کسی دست بزند.

امتحانات تمام شده است. از تیرماه شبکه دو صبحها هم دو ساعت کارتون پخش میکند. رامکار و استرلینگ را میدهد. واتو واتو، بارباپاپا عوض میشه، دختری بنام نل، بلفی و لیلیبیت،هاج زنبور عسل، خونه مادربزرگه،هادی و هدی، بانزی، مهاجران. اکرم و نازلی به فروشگاه بنیاد شهید میروند. مسئول فروشگاه به اکرم میگوید به خواهر بگویید موهایش را زیر مقنعهاش بگذارد.

نازلی به اکرم میگوید که نوار ترانهها را بیاورد گوش کنند. اکرم میگوید نورالدین که شهید شد همه کاستها را داخل چاه انداختم. نازلی دست بر نمیدارد. اکرم میرود کاستها را از زیر زمین میآورد. روی کاستها اسم خوانندهها را نوشته. نازلی دکمه ضبط آیوا را فشار میدهد و درش بیرون میپرد و کاست را داخلش میگذارد و درش را میبندد. "رو ماسههای ساحل نوشته. شبهای رامسر مثل بهشته. شب که میشه پنجرهها وا میشه". غضنفر از صبح تا شب مینشیند با ضبط صوت ور میرود. صدای اکرم را که دارد بایاتی میخواند ضبط میکند. یحیی یک نوار جدید آورده است. آره دوست دارم بیشتر بیشتر.

غضنفر مشقهایش را ریز مینویسد تا دفترش دیر تمام شود. معلم پنجم میگوید این کتاب تاریخ غلط است بروید خودتان در کتابهای تاریخ حمله اعراب به ایران را بخوانید. غضنفر فکر میکند اگر سیزده سالش شود خیلی بزرگ شده است. اکرم به نهضت سواد آموزی میرود. اکرم و غضنفر میدهند نازلی برایشان انشا مینویسد:

“به نظر من جنگ خوب است و باید ادامه پیدا کند چون این جنگ را ما شروع نکردیم بلکه بدست ابرقدرتهای شرق و غرب بر ما تحمیل شده است.”

نازلی یک چیزهایی مینویسد که خودش قبول ندارد. معلم پنجم میگوید بروید”به من بگو چرا”بخرید. چند تا کتابفروشی در بازار شیشه گرخانه است کنار مغازههایی که گوشت و حلوای گردو و پنیر لیقوان میفروشند. اکرم حواسش به دستفروشهایی است که برگهای انگور میفروشند. فروشنده فکر میکند به من بگو چرا اسم یک ترانه است.

نازلی در دفتر نقاشی غضنفر نیمرخ یک دختر زیبا را میکشد که آرایش کرده است. غضنفر فقط بلد است پرچم ایران و تانک بکشد و یک خانه با دو تا پنجره که پشتش چند تا کوه است و بالای کوه چند تا ابر و یک خورشید. یحیی فقط بلد است هواپیمای اف چهارده بکشد.

غضنفر یک دوچرخه فرمان بلند ژاپنی دارد که از صبح تا غروب در کوچه شش متری شان میرود و بر میگردد. اکرم نمیگذارد از سر کوچه آن ور تر برود. غضنفر دو پایش را در یک کفش کرده که آتاری میخواهم. دوچرخه فرمان بلند را با یحیی میبرند در بازار میفروشند و یک آتاری دست دوم میخرند. غضنفر از صبح تا شب مینشیند هواپیما بازی میکند و تانک و هلی کوپتر میترکاند.

پایان بخش پنجم



[1] با گچ، هشت خانه بزرگ روی اسفالت میکشند و یک سنگ پرتاب میکنند که نباید روی خط بیفتد.

[2] همان قاپ بازی.

[3] درب کاناداها و کوکاها را جمع میکنند و داخلشان قیر میریزند و رویش از کاغذهای شکلاتها و آدامسها میچسبانند و مثل تیله روی زمین میچینند و بازی میکنند.

[4] دو نفر اینور و آنور میایستند و کش را دور پاهایشان میاندازند و یک نفر آن وسط جفت پا روی کش میپرد چیزی مثل حرکات ژیمناستیک روی خرک. پسرها کمتر از این بازیها میکنند.

[5] چشمه کلانتر، آب دامنههای کوه سهند بود که از روستای لیقوان و باسمنج و نعمت آباد میآمد و از کرکج و بارنج میگذشت تا به میدان فهمیده امروزی میرسید و اسداله با پولی که از باغبانها میگرفت هر سال این قنات را مرمت میکرد.

برچسب: نویسنده: حسین بهرامی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 6:59

صفحه بندی