به یاد همه آدمهایی که در آلزایمر سلطنت گم شدند.
شرمنده ام به خدا که این همه اسم را به خورد خواننده می دهم. آن هم اسم های فامیلی و کوچه هایی که شاید تنها برای خودم جالب باشند. نمیشد ننویسم. در ذهنم سنگینی می کرد. گفتم به هم بدوزم تا گم نشوند. یک شجره نامه فامیلی که نه در یک کاغذ آچاهار جا می شود و نه در یک مقوای بزرگ. خلاصه می بخشید.
غضنفر نوه سلطنت
نوزدهم امرداد سنه 1395 خورشیدی
نثر باغمیشه
داستان باغمیشه در نوشتن کلمات خسیس است. چند کلمه ای میپراند و میپرد. عجله دارد. مثل یک لحاف هزار تکه است. هر تکه، خاطرهای. داستان تا آنجا که صدایش درنیاید صامت است. شخصیتهایی که هر کدام بیصدا کار خودشان را میکنند. داستان را میشود از هر جای کتاب شروع کرد. تعلیق و آکسیون ندارد. تصویر پشت تصویر. اسمهایی که از شجرهنامه بیرون میآیند و چرخی میزنند و برمیگردند سر جای خودشان. هر پاراگراف یک پازل است. یک پازل چهار بعدی. داستان را ذهن خواننده مینویسد. با کنار هم چیدن قطعات این پازل. پازل آدمها و خانه ها و سالها، سالهایی که بر آدمهای باغمیشه میگذرد. باغمیشهای که بلند میشود و راه میرود.
از عینالی تا اسبه ریز
اسمش را باغمیشه گذاشتهام. یعنی اصلا اسمش باغمیشه است. چند وجب خاک در شمال شرقی تبریز. از چهار راه عباسی تا میدان شهید فهمیده. که از شمال به عینالی[1] میرسد و از جنوب تا اسبهریز[2] بیشتر نمیرود.
آن طرف اسبهریز، قله[3] است. از اسبهریز تا بالای قله برسی پای پیاده ده دقیقه بیشتر نمیکشد. اصلا باغمیشه از بالای قله که نگاه میکنی خودش را نشان میدهد.اول از همه خانه شرفالدوله[4] را میبینی. همان مدرسه هاشمی. عمارت زیبای دو طبقه با سرستونها و گچبریهای زیبا که روزگاری محل آمدوشد عباسمیرزا و مظفرالدین میرزا بوده. همان خانهکلانتر که عکسش روی جلد این کتاب است[5].
شرفالدوله سال 1311 شمسی در همین خانه کلانتر، چشم از جهان فرو بست. میرزا حسن رشدیه، بچههای باغمیشه را در این خانه جمع میکرد و خواندن نوشتن یادشان میداد و در همین کلاسها بود که زیناقولی عاشق ریحان شد.
اکنون که این را مینویسم زیناقولی، صد سال است که مرده است. زیناقولی هیچ وقت به ریحان نرسید. زیناقولی در جنگهای مشروطه، عاشق دختری قفقازی بنام تامارا شد و پدربزرگم عباسقلی بدنیا آمد.
عباسقلی را کجا دفن میکنند نمیدانم. پدرم، نورالدین هم هیچوقت ندانست. مادر بزرگم سلطنت هم هیچ وقت چیزی نگفت. از عباسقلی، تنها عکسی ماند بر دیوار. پیرمردی با سری طاس و ریش و سبیلی نهچندان مرتب. چشمهایم را که میبندم کم کم یادم میآید:
پلههای سه گوش به دهلیزی کوچک میرسند و یک در چوبی که جرجر میکند و صندوقخانهای با کلی وسایل عجیب و غریب و قدیمی.
تابستان سال 60 که ما از پادگان مرند به این خانه قدیمی آمدیم سلطنت و بچههایش از این خانه پر خاطره به خانه نصراله در کوچه حاجیولی رفتند. نورالدین جبهه بود و شبها یحیی و نازلی میآمدند پیش ما میخوابیدند.
وسط حیاط یک حوض لوزی شکل بود و دو طرف حوض دو کرت بزرگ. یک روز یحیی و نازلی، کنار حوض داشتند باغچه را میکندند و کرمهای خاکی را میریختند در قابلمه که سلطنت آمد و پرسید چکار میکنید و یحیی گفت که داریم کمپوت درست میکنیم.
سال 61 که نورالدین شهید شد، خانه عباسقلی را چهارصدهزار تومن فروختیم به ابراهیمقلی و اسباب و اثاثیهمان را ریختیم وسط خانه حمزهعلی در شورچمن. حمزه علی پدر بزرگ مادری ام بود.
حمزهعلی که به مستراح میرفت میدویدم جایش میخوابیدم. لحاف تشکش بوی عرق عجیبی میداد. مستراح آنور حیاط بود. یک سال بیشتر در خانه حمزهعلی نماندیم. سال 63 آمدیم به همین خانه دستمالچی. سلطنت میگفت یک میلیون تومن دادین به این خانه و سرش را تکان میداد.
یک اتاق نشیمن که رو به حیاط و آفتاب گیر بود و یک اتاق مهمان که عکس نورالدین را به دیوارش زده بودیم و یک آشپزخانه با دو پنجره کوچک به کوچه ششمتری و یک هال کوچک که چهار تا پله میخورد تا به اتاق من میرسید. همین اتاق بالا که الان نشستهام دارم تایپ میکنم.
همه اسباببازیهایی را که نورالدین از جبهه آورده بود در طاقچه اتاق بالا چیده بودم و نمیگذاشتم کسی دست بزند. جایی هم میرفتم در اتاق را قفل میکردم.
یکبار تفنگ چوبیام را برداشتم و کلاه ارتشی نورالدین را سرم گذاشتم و عینک دودیاش را به چشم زدم و از خانه دستمالچی تا خانه عباسقلی در دالیکوچه رژه رفتم. دوست داشتم در بزنم و بگویم که:
من غضنفر هستم، پسر نورالدین، نوه عباسقلی، صاحب قدیمی این خانه. تکهای از خاطرات من در این خانه جا مانده است، میشود بگذارید بروم ببینم آن صندوقخانهمان الان چه جوری شده. کلی کتاب بود در آن انباری تاریک بغل خانه ابراهیمقلی. میشود بگذارید بروم یکی دو تایشان را بردارم. نورالدین اسمش را روی یکی از سنگهای حیاط با میخ کنده بود. میشود آن سنگ را در بیاورید بدهید به من. پولش هر چقدر باشد میدهم.
سلطنت هیچ وقت جرات نکرد با من از نورالدین حرفی بزند تا این اواخر که پرسیدم و اشک در چشمانش حلقه زد و هر کلمهاش شعری شد که بر زخمهای قلبم نشست:
اینکه دور است اما نه آن قدر که دلتنگ نشد
و دیر است اما نه آنقدر که نتوانم اشکی ریخت،
اینکه سخت دوست دارمش و این را
بر تمام دیوارهای شهر نوشتن خواهم.
اینکه اشک امانم نمیدهد که بگویمتان
خدا رفتگان شما را هم بیامرزد،
سخت میآزاردم هنوز.
خانه کلانتر[6]
باغمیشه قدیم در خوابهای غضنفر دست نخورده است. همه چیز سر جای خودش است. شرفالدوله پشت میز اتاق ناهارخوری نشسته و دارد روزنامه میخواند. حتی آخرین استکان چایی که صاحبسلطانخانم برای شرفالدوله ریختهاست سرد نشده است.
در خوابهای غضنفر هنوز گلهای زرد دور تا دور خانه کلانتر دارند برای خودشان موج مکزیکی میزنند و شرشر اسبهریز که تا بالای قله میرود.
از بالای قله همه باغمیشه تا اتوبان پاسداران دیده میشود و خانههایی که آن طرف اتوبان ساختهاند و درختهایی که تا مسجد بالای عینالی کاشتهاند. غضنفر و سالار[7] از روی تنه درختی که روی رودخانه اسبهریز است میگذرند و از قسمتی از دیوار پشتی که خراب شده وارد حیاط خانه کلانتر میشوند.
سگی در باغ بغلی پارس میکند. سالار فوبی سگ دارد. یکبار که رفته بود در باغ پشت خانهشان بازی کند یک سگ بزرگ دنبالش کرده بود. غضنفر حواسش به صدای سگ نیست و دارد با هیجان تاریخ خانه کلانتر را برای سالار تعریف میکند که یک سبیلکلفت و یک گردن گلفت از دور پیدا میشوند که شما اینجا چه میکنید اینجا ملک شخصی است. غضنفر میگوید پسر خالهام از تهران آمده میخواهد تاریخ این جا را بداند پدرش چراغعلی در این مدرسه درس خوانده است.
سبیلکلفت میگوید باید از میراث فرهنگی، مجوز داشته باشید. غضنفر میگوید چند لحظه میبینیم و میرویم. گردنکلفت میگوید معتادها اینجا جمع میشوند تزریق میکنند سقف خانه هم دارد خراب میشود. غضنفر میگوید چند تا عکس میگیریم و میرویم.
غضنفر از سرستونها و گچ بریهای دیوارها عکس میگیرد. سالار یکی از ستونهای خانه را نشان میدهد که جدا شده و همینجور وسط زمین و آسمان معلق است. یکی از اتاقهای طبقه همکف پر از بطریهای خالی است. سالار میگوید بطری مشروب است.
تلفن وسط خواب و بیداری زنگ میزند. مرکز بهداشتی اوشتوقان؟ بله بفرمایید. خانمیاست که با غضنفر کار دارد. سلام من معماری خواندهام پایان نامه ارشد من درباره خانه کلانتر است در گوگل سرچ کردم رمان شما را پیدا کردم میخواستم اگر وقت داشتید... خواهش میکنم من هر روز عصر مطب هستم.
دختری که معماری میخواند و میخواهد خانه کلانتر را بازسازی کند نقشه قدیمی باغمیشه را به مطب غضنفر آورده است. در نقشه، تونلی است که از خانه کلانتر به قلعه رشیدیه میرسد. ابراهیم قلی یکبار در خواب از این تونل از دست سواران بیوکخان فرار کرده است.
ابراهیمقلی در خوابهای غضنفر، در طبقه سوم خانه دستمالچی زندگی میکند و اکرم طبقه دوم و غضنفر و میترا طبقه اول. زیرزمین هم که مطب است. ابراهیمقلی عصرها میآید در مطب مینشیند سیگار میکشد.
ابراهیمقلی هشتاد و چند سالش است اما هنوز عاشق سارا است. همین تابلو که غضنفر به دیوار مطب زدهاست. سارا زمان پیشهوری با مردی بنام میرزا عبداله به شوروی فرار کرده است. سارا یک راز است. مهناز و فضه چیزی نمیدانند.
[1] کوهی سرخ رنگ در شمال تبریز که ائینالی و عینال زینال هم میگویند. قبر عونبنعلی و زیدبنعلی در مسجدی بالای کوه است.
[2] رودخانه اسبهریز شاخه شمالی مهرانرود یا قوریچای است که از روستای لیقوان در دامنه کوه سهند میآید. این دو شاخه پس از پیوستن به همدیگر در محله پلسنگی از وسط تبریز میگذرند و در غرب تبریز به رودخانه آجی چای که از پشت عینالی میآید میپیوندند و به دریاچهارومیه میروند.
[3] قله اخیسعدالدین
[4] شرفالدوله نماینده تبریز در مجلس مشروطه بود و پیش از آن، کدخدای باغمیشه و کلانتر تبریز و پیش از آن مستوفی دربار مظفرالدین میرزا.
[5] از سال 1330 تا سال 1360 این خانه زیبا را به مدرسه هاشمی اجاره دادند و الان که سی و چند سال است متروکه رها شده است.
[6] کلانترلیها از اعیان تبریز بودند که در خانه کلانتر زندگی میکردند. شرف الدوله و پدرش حاج کلانتر که نسل اندر نسل، کلانتر تبریز بودند. قبلهعلی میگوید:
“عباسمیرزا که به تبریز میآمد، حاج کلانتر، پدر شرف الدوله، هر صد قدم یک گوسفند جلوی پایش قربانی کرده بود. به پل قاری که رسیده بودند عباسمیرزا چند بار پرسیده بود: حاج کلانتر چه میخواهی؟ و هر بار پاسخ شنیده بود سلامتی امیر. عباسمیرزا دستش را بلند کرده بود و زمین های شمال اسبهریز را نشان داده بود تا قباله اش را بنام حاج کلانتر کنند."
خان کیشی می گوید:کلانترلیها با احداث قنات و باغ و بستان و حمام و مسجد و بازارچه و مدرسه در این چند وجب خاک، تفرجگاه زیبایی میسازند و اسمش را باغمیشه میگذارند.
[7] سالار، پسرخاله غضنفر است.
فهرست مطالب
کتاب اول
شرشر اسبه ریز
فصل اول
خانه کلانتر
از عینالی تا اسبه ریز
خانه کلانتر
فصل دوم
خاطرات ابراهیمقلی
قهوهخانه ونیار
فرار از باغمیشه
در توهم سارا 25
از قرون وسطی تا رنسانس
آن سوی اسبهریز
فصل سوم
خاطرات زیناقولی
قحطی نان
تبریز شهر بیدفاع
ستارخان
نبرد آناخاتون
جنگ هکماوار
علف و مشروطه
سالدات ها
پارک اتابک
ثقه الاسلام
صمدخان
قحطی بزرگ
تامارا
فصل چهارم
مرگ گلدسته
اسداله
عروس گلاحمد
طرلان
شهناز
فصل پنجم
خانه چراغعلی
کتاب دوم
در آلزایمرسلطنت
خانه زری خانم
پادگان مرند
مدرسه هاشمی
تا خانه سلطنت
نورالدین
در آلزایمر سلطنت
خانه نصراله
خانه حمزهعلی
خانه بالاخان
خانه دستمالچی
اکرم
کتاب سوم
خاطرات غضنفر
کتاب چهارم
قصه های باغمیشه
دالیکوچه ما
خانمباجی
برچسب:
نویسنده: حسین بهرامی