اینجا مطبی در آراکوچه است. بغل مسجد المهدی. غروب ها می آیم اینجا می نشینم باغمیشه مینویسم. باغمیشه از من چه می خواهد نمی دانم. آنقدر می نویسم که خودش خسته شود. باغمیشه عوض شده است. جای پارک برای ماشین پیدا نمیشود. من غضنفر هستم. یک شخصیت داستانی .
یک نفر هست که مرا می نویسد. خانه اش در تهران است. کجای تهران نمی دانم.مستاجر است. یک پدر ژپتو که من پینوکیویش هستم. باید یک روز بروم پیدایش کنم. یک نویسنده که در خیابان انقلاب کتابهای ممنوعه می فروشد.
* * *
میترا همه خانه را بهم ریخته است. یعنی هفته پیش حیدر علی و طرلان درتبریز بودند که توالت فرنگی خانه اکرم در طبقه دوم خراب شد با حیدر علی رفته بودیم در زیر زمین، شناور و سیفون توالت فرنگی پیدا کنیم که دیدیم شرشر از سقف زیر زمین، آب می ریزد. مقصود هم بود. زنگ زدیم به لولهکش که نبود رفته بود مسافرت. فلکه آب را بستیم و لوله آشپزخانه طبقه اول را که ترکیده بود کور کردیم و آشپزخانه را با همه کابینت ها و ظرفشویی و اجاق گاز آوردیم به ایوان که این طرف خانه و رو به حیاط است.
و الان که روز نمی دانم چندم المپیک ریو است حسابی همه خانه مان بهم ریخته است و میترا دارد ظرفهای داخل کابینت ها را میشوید و آب ظرفشویی که از سوراخ دیوار ایوان، شرشر می ریزد به حیاط و از آنجا می رود به کرت و درخت های انگور که کسی وقت نمی کند آبشان بدهد و من که دارم اینجا به شمعدانی های مطب، آب می دهم.
* * *
عصر با پیراهن زرد لیمویی به ختم صدرالدین رفته بودم در همین مسجد المهدی و شام که تالار هستیم طبقه بالای قهوه خانه اسماعیل برای صرف شام و حتما شادی روح آن مرحوم و تسلی بازماندگان و تا آنجا که من می دانم آن مرحوم باز مانده ای نداشت و هیچ وقت زنی نگرفت و در خانه اش آنقدر کتاب داشت که جایی نبود که بنشینی و من کتابهایم را می بردم صحافی می کرد.
خانه اش چسبیده به باغ دو کمال بود در بیلانکوه و آن روزها باغ دو کمال، تابلو نداشت و اصلا باغ دو کمال نبود و فقط درخت های توت بود و گلهای سرخ و سنگی که می گفتند قبر یک نقاش است و چند تا خمره کنار چشمه که نازلی و یحیی می گفتند خمره شراب است و زنی که صاحب باغ بود و سلطنت برایش از حیاط عباسقلی، انگور سیاه آورده بود و من که یک زنبور عسل آمده بود نمی دانم کجایم را نیش زده بود و داد و بیدادم که تا کبریت سازی خویلی ها رفته بود و اکرم و شهناز که دنبال پماد ولی می گشتند که درمان همه نیش ها و زخم های باغمیشه بود.
شام را که خوردیم موز و باقلوا آوردند و آروغ زدیم و حمد و سوره فرستادیم و تا آنجا که من می دانم آن مرحوم در همه عمرش یک رکعت نماز هم نخوانده بود.
* * *
به خانه که آمدم میترا داشت ظرفهای شسته را با دستمال خشک می کرد و داخل کابینت ها میگذاشت و من زدم کانال یابی اتوماتیک تا در شبکه سه که اچدی شده المپیک ریو نگاه کنم و صبح که به اداره مان در قیرخ متیر رسیدم کنگر گفت که دومین مدال طلا را هم در وزنه برداری گرفته ایم و صبحانه که نان و پنیر و انگور خوردیم نفری هزار و دویست تومن و من یاد انگورهای چروکیده حیاطمان افتادم و شاخه های جوانش که تا بالای شیشه ایوان رفته است و کم مانده به پنجره خانه اکرم در طبقه دوم برسد و یاد درخت شلو که دارد روز به روز بزرگتر می شود و جلوی بشقاب را می گیرد و من زورم می آید بشقاب را بردارم سه طبقه تا پشت بام که تازه یک میلیون دادهایم ایزوگامش کردهایم ببرم.
* * *
میترا همه لحاف تشک ها را وسط اتاق ریخته است . اکرم می گوید یکجا بماند موریانه می افتد به جانشان. به میترا می گویم این ها که می نویسم یک پازل است. با کاوش و پرهام می رویم همه عروسک های چیچک را از زیرزمین میآوریم میترا در کابینت شیشهای آشپزخانه قدیم که الان شده اتاق چیچک ، می چیند. دیشب تا ساعت چهار صبح نشستم فینال تنیس المپیک که بین اندی نمی دانم چی چی انگلیسی و خوان نمی دانم چی چی دل پترو آرژانتینی بود دیدم و آخرش دلپترو که نمی دانم برای چی طرفدارش شده بودم سه یک باخت. فکر می کنم اسم انگلیسی ، اندی موری بود یا در همین مایه ها.
اسم این نوشته ها را خاله زنکی گذاشتهام . حال می دهد نوشتنشان. نمی دانم چه گناهی کرده آن بنده خدا در وزارت ارشاد که باید این نوشتهها را بخواند و مجوز بدهد. کاوه این ور خیابان بغل مصلی نگه داشت و من با پرهام و چیچک جلد اول باغمیشه را بردیم به انتشارات اختر برای چاپ . همان نسخه که خودم صحافی کرده بودم و به جای چسب صحافی ، با دریل شارژی، ورق ها را سوراخ کرده و سیم آهنی را از سوراخ ها رد کرده و با انبردست پیچانده بودم شده بود چیزی در مایه های پانچ. و فردا صبح که ناشر محترم برایش فیپا و شابک زده بود و فرستاده بود وزارت ارشاد برای مجوز نشر.
مسجد المهدی دارد اذان می دهد. زندگی یعنی همین صدای ماشین ها در آراکوچه. یعنی همین باد خنکی که بیست و پنج مرداد می وزد و کاش از اینجا میرفت می رسید به اهواز. فصل ، فصل خربزه است و چه خربزه های شیرینی . یادم باشد فردا به کارگزینی اوشتوقان زنگ بزنم برای تمدید ماموریتم به قیرخ متیر. این قیرخ متیر در اصل قیرخ ایکی متر است . چهل و دو متر. یادم باشد این ماهی تابه کهنه ای را که میترا در گاراژ گذاشته فردا ببرم به اداره که کنگر املت بپزد بخوریم. یادم باشد که... این دیگر خیلی خصوصی است.
* * *
دکتر توفیق سبحانی، از ملاقات یک ساعته خود با مرحوم حاج محمّد آقا نخجوانی[1] ، استاد فرهیخته و نسخه شناس برجسته، خاطره ای خوش دارد:
در سال های دور (دهه سی و چهل شمسی) در شمال شرقی تبریز، در محلّهای به نام باغمیشه (که مرحوم شهریار، در شعر «ای وای مادرم» آن را باغ بیشه خوانده و گفته است: «در باغبیشه، خانه مردی است با خدا») کوهی بود به نام قلّه. در آن جا قهوه خانه ای بود که تابستان ها، سه چهار روز در هفته، با دوستان به آن جا می رفتیم. آن روزها مقدّمه پایان نامه ام را مرتّب می کردم. غروب یکی از روزهای تابستان 1340ش، با چند تن از دوستان، در آن قهوه خانه نشسته بودیم. بحثی در گرفت درباره حافظ که چرا حافظ، «شهید» خوانده شده است.
در بُحبوحه بحث، چند مشتری تازه وارد آمدند. یکی از آنها خیلی دقیق به مشاجره ما گوش می داد. آن مرد موقّر، به سخنان من ایراداتی می گرفت و من تلاش می کردم پاسخ دهم. ایشان یکی دو مأخذ معرّفی کرد و من یادداشت کردم. هوا داشت تاریک می شد.
باید اضافه کنم که باغمیشه، در ده دوازده کیلومتری تبریز، واقع بود. اکنون همه این محلّه ها داخل شهر تبریز واقع شده اند. حتّی بعد از وَلیانکوی و باغمیشه هم به جای درختان سبز و شاداب، سنگ و تیرآهن روییده است.
آن مرد محترم، هنگام خروج از قهوه خانه، دَم پلّه ها توقّف کرد و گفت: در شهر، به منزل ما تشریف بیاورید. خوش حال می شویم! آدرس ما سرراست است: خیابان تربیت، محمّد نخجوانی.
برق از چشمان من پرید. دست و پایم را گم کردم. از جسارت خود، عذر خواستم. مرحوم نخجوانی که دستپاچگی مرا دید، فرمود: «شما خوب کار کرده اید» و با چند جمله، مرا تشویق کرد و آرامش بخشید. خداحافظی کرد. متأسّفانه فرصتی پیش نیامد که در منزل به زیارت ایشان بروم. کوتاه مدّتی بعد، شنیدم که به رحمت حق پیوسته است. خدایش بیامرزد.
* * *
اینجا تهران است. شهر دود و ترافیک. یک خانه قدیمی در امیریه.کوچهای که پیچ می خورد و پیچ می خورد تا به خیابان شاپور می رسد. همان وحدت اسلامی. این وحدت اسلامی را که می شنوم یاد جنگ های خاورمیانه می افتم. طبقه پایین خانه ستاره است. دوست طرلان.
من امیرقاسم هستم. شناسنامه ام را مردشیر گرفته. پسر فاطما باجی. باغداگل گفته بود امیر بگیر. مامور ثبت احوال گفته بود امیر تنها نمیشود و مردشیر از دهانش پریده بود امیر قاسم.
حیدرعلی و طرلان دارند دنبال زن می گردند برای من که شوخی شوخی پنجاه و سه سالم شده است و نصف موهای سرم ریخته است و کتاب های ممنوعه میفروشم در خیابان انقلاب و عاشق دختری هستم که اسمش را نمیدانم. دختری که هر سال دو بار میآید کتاب می خرد.
دختری که هم رمان می خواند و هم کتابهای هنری و هم کتابهای باستان شناسی و هم کتاب های سیاسی و حتما دستش به دهانش می رسد که این همه کتاب می خرد. دختری که پیراهن چارخانه می پوشد و موهایش را از پشت می بندد. البته در داستان های من. در همین داستان که الان دارید می خوانید و من هم مثل شما نمی دانم آخرش چه می شود و اسمش را جلد دوم غضنفر گذاشتهام.
* * *
غضنفر یک شخصیت داستانی است یک پزشک که صبح ها در قیرخ متیر کار می کند و عصرها در باغمیشه، مطب دارد. غضنفر و پدرانش چهار نسل است که در باغمیشه زندگی می کنند محله ای قدیمی در تبریز که الان مثلا مدرن شده است و همه یک گوشی هوشمند دستشان دارند.
غضنفر توهم دارد. خودش نمی داند توهم دارد. از پنجره مطب که نگاه می کند دایناسورها آمدهاند و دارند درخت های وسط خیابان عباسی را میخورند. غضنفر می رود از بازار تبریز تابلوی دیجیتال برای مطب بخرد و تا برگردد سلجوقی ها با اسب از درب باغمیشه می آیند و می روند خانه کلانتر را غارت می کنند. ایلخانان در ربع رشیدی مقاومت میکنند.
غضنفر هر روز در تلگرام آخرین اخبار را می خواند: نابغه ریاضی از شوهرش طلاق گرفت. کشف ذره خدا. اختلاس در فدراسیون شطرنج ساحلی. غضنفر می ترسد داعش در باغمیشه بمب بگذارد.
غضنفر زورش می آید تبلیغات کند همینجور رفته در مطب نشسته داستان می نویسد. غضنفر در توهم هایش تا انفجار بزرگ می رود و بر می گردد. زیناقولی و سلطنت و اکرم و نازلی و علی اشرف را هم با خودش می برد.
* * *
خانه ما کنار خانه آهو بود. محله کلانتر. ما طبقه بالا می نشستیم و گلچهره و دلارام در بالاخانه و اسداله و علویه طبقه پایین. اسداله برنج که می خورد مربا هم قاطیاش می کرد تا سردی نکند. از مدرسه که می آمدم به خانه اسداله می رفتم و علویه قربان صدقه ام می رفت.
علویه و اسداله سه دختر و یک پسر داشتند. گلچهره، گلدسته، آهو و قبلهعلی. داستان گلدسته و آهو را در جلد اول نوشته ام. داستان گلچهره و دخترش دلارام بماند برای جلد سوم. اما قبله علی... عاشق باغداگل دختر جعفرقلی شده بود و من و بیوک آقا و نارنج بدنیا آمده بودیم.
من همان سالی بدنیا آمدم که در بازار تبریز با آجر زده بودند به سر نجف شوهر آهو تا سیاست را تا آخر عمر ببوسد بگذارد لب طاقچه ای که عکس سلمان و رحمان را گذاشته بودند. رحمان در خیبر پنج شهید شده بود و سلمان، سال 60 به خارج رفته بود و دیگر نیامده بود و سرونازشان که زن بیوک آقای ما شده بود.
[1] حاج محمّد نخجوانی، از چهره های خوش نام و از فضلای صاحب نام آذربایجان، در سال 1297ق، در تبریز به دنیا آمد و پس از 84 سال زندگی با عزّت، با خوش نامی در سال 1341ش، درگذشت و در گورستان طوبائیه تبریز، به خاک سپرده شد. تصحیح و چاپ دیوان حیران خانم دُنبَلی، تصحیح و چاپ اشعار مُعجز شبستری (شاعر پر آوازه آذربایجان)، تهیه فهرست کتب خطّی کتاب خانه تربیت و تصحیح دیوان ابو منصور قَطران تبریزی، برخی از خدمات علمی اوست.
زندگی نامه و خدمات علمی مرحوم نخجوانی، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1384، ص 61 و مقدّمه.
برچسب:
نویسنده: حسین بهرامی