خیلی حال میدهد که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت که داری هفت صبح به سر کارت میروی به سرت بزند که مستقیم بروی به شمال و ساعت دو ظهر زنگ بزنی به نارنج که من انزلی هستم و او بگوید خوش بگذرد یعنی یک کارهایی بکنی که خودت را هم غافلگیر کنی چه برسد به شوهر خواهرهایت که هیچ وقت نتوانستهاند در ذهن دو دو تا چهارتایشان هضمت کنند یا همین دیروز ساعت ده صبح که باغدا گل را در بلوک دوازده وادی رحمت ردیف هفده بغل آبخوری طلایی به خاک سپردی به سرت بزند که بروی سراغ ایاز و باهم بروید ویلای برادر ایاز در یوش بلده و نرسیده به عوارضی تبریز زنجان به نارنج اس ام اس بزنی که من قاطی کرده ام و چند روز نیستم و نارنج برایت بنویسد قربانت بروم داداش مواظب خودت باش و آن وقت...
هر قدر شوهر خواهرهایت ساعت یک ظهر در غذاخوری حاج علی و پسران و ساعت سه تا پنج عصر در مسجد کلانتر دنبالت بگردند پیدایت نکنند و در مراسم ختم هر چه خواستند مردم باغمیشه و اصناف و کسبه محله کلانتر و فک و فامیل دور و نزدیک و دوستان و آشنایان که زحمت کشیده اند تشریف آوردهاند در دلشان یا بلند بلند پشت سرت بگویند و تو...
تا سه راهی تاکستان با ایاز حرفهای صد من یک غاز بزنی و در مجتمع بین راهی آفتاب درخشان صحرا بعد از عوارضی قزوین یک تی شرت آبی بخری و پیراهن سیاهت را در بیاوری و هشتاد هزار تومن در انزلی اتاق کرایه کنی و تا ساعت سه صبح خوابت نبرد و بلند شوی بیایی در چمنهای پارک بغل سطل آشغال بخوابی و صبح که بیدار شدی ببینی پیرمردها و پیرزنها دارند دور و برت ورزش صبحگاهی میکنند و یاد باغداگل بیفتی که هفت ماه بود در کما بود و خواهرهای عجق وجقت که همه شان به بوی بیمارستان آلرژی داشتند و تو که لابد در پیشانیات نوشته بودند همراه تخت هشت و لابد ننه فقط برای تو یکی زحمت کشیده بود و خواهرهای سنگین وزنت حتما در خانه شوهرهایشان بدنیا آمده بودند.
ایاز رفته بود زیر یک سمند موتور ملی و نمیدانم داشت چه غلطی میکرد آنجا که رسیدم. یک دویست و شش اس دی هم جلوی مغازه اش بغل جوب نگه داشته بود و راننده اش داشت با موبایلش حرف میزد. یک لگد زدم به پاهای بیقواره اش که از زیر سمند بیرون آمده بود. خزید و بیرون آمد و به به داش قاسم که گفتم ننه ام مرده دارم میرم شمال هستی یا نه؟ خواست خودش را به گریه کردن بزند که گفتم ادا در نیار گفت الاغ ننه ات مرده میری شمال گفتم زر نزن هستی یا نه شاگردش ارسلان را صدا زد و کلید مغازه را داد دستش و با همان لباسهای سرهم روغنی نشست پشت فرمان ماشینش که پژوی جی ال ایکس مدل هشتاد و هفت بود و از جمعه بازار میدان تره بار خریده بود و بیمقدمه راه افتادیم تا کیلومتر صدو هفت آزادراه تبریز زنجان که سرباز تابلوی قرمز ایست را از دور تکان داد و نگه داشتیم. در آینه ماشین ایاز داشت با یک دستش با افسر که داخل ماشین نشسته بود چانه میزد و دست دیگرش در جیبش بود و حتما دنبال یک ده هزار تومنی سبز میگشت که من دکمه ضبط ماشینش را زدم که شروع کرد به ای قشنگ تر از پریا، تنها تو کوچه نریا و زدم آهنگ بعدی که ایلک دفعه ساحیلده بود و چشمهایم را بستم.
از بازار رویان دو تا ماهی سفید و یک کیلو برنج و دو تا کره و یک قوری بیست هزار تومنی و دو کیلو گوشت چرخکرده و نیم کیلو زیتون پرورده و چند تا آب معدنی خریدیم و پیچیدیم به طرف آبشار آب پری. ویلا بعد از میانبند بود نرسیده به یوش. جاده یوش بلده آنقدر مه بود که یک متری مان را هم نمیدیدیم و ماشین ایاز که چراغ مه شکن نداشت و درست داشت میرفت ته دره که نگه داشتیم. چرخ جلو طرف شاگرد وسط زمین و آسمان داشت الاکلنگ میخورد و شاسی ماشین قفل شده بود روی سنگ بزرگی که اگر به دادمان نرسیده بود تکه بزرگمان، گوشمان بود و من یاد حرف ایاز افتاده بودم که الاغ ننه ات مرده داری میری شمال. و چه شمالی. ایاز شروع کرده بود اولین سفر نخجوانش را برایم تعریف میکرد و هوا که داشت تاریک تر و سردتر میشد و من شروع کرده بودم به خوردن کره و گوشت چرخکرده نپخته در صندلی پشت راننده و ایاز که پشت فرمان رسیده بود به سفر آنتالیا و داستان کتابفروش دوره گردی که دوست داشت مشروب در آنتالیا غدغن شود و ایاز گفته بود الاغ ما به خاطر همین بلند میشویم این همه راه میآییم اینجا.
نزدیکهای صبح خوابمان برده بود که ماشین تلق تولوق کرد و الاکلنگ شد و بلند که شدیم گاو بزرگی داشت ماشین را هل میداد به طرف دره که پایین آمدیم و ایاز از دم گاو که شاخش گیر کرده بود به سپر ماشین، گرفته بود و میکشید که صاحب گاو آمد و ماشین را از بالای سنگ پایین آوردیم. خبری از مه غلیظی که دیروز جاده را قورت داده بود نبود. صاحب گاو که همینجور داشت از دور نگاهمان میکرد در پیچ و خمهای جاده کوچک و کوچکتر میشدیم و هنوز مزه لقمه نان و پنیری که برایمان گرفته بود در دهانمان بود.
ساعت ده صبح بود که به ویلا رسیدیم. ایاز داشت در ایوان ویلا که رو به جنگل بود ماهیهای سفید را روی ذغالها سرخ میکرد و من وسط اتاق خوابیده بودم و داشتم به مهمانهایی که از تهران و اردبیل برای ختم باغداگل آمده بودند فکر میکردم و حساب و کتاب غذاخوری و مسجد و ملا و عرشخوان و چای و قند و آن هشتصد هزار تومنی که برای پول قبر داده بودم و پانصد و چند هزار تومنی که ته کارت بانکی ام مانده بود و کم کم رسیده بودم به کارت بانکی قبله علی و النگوهای نارنج و گردن بند لیره باغداگل که ایاز صدایم زد.
فردایش رفتیم به امامزاده ای که وسط جنگل بود و ایاز دو تا از النگوهای نذری را که از حلقههای امامزاده آویزان بود یادگاری برداشت گذاشت در جیبش و من قار و قور شکمم راه افتاده بود که ایاز از امامزاده بیرون آمد و با تیرکمان سنگیاش که هر جا میرفت همراهش بود زد و دو تا پرنده را که بیهوا از بالای امامزاده میگذشتند به زمین انداخت و ایکی ثانیه پوستشان را کند و به سیخشان کشید و روی آتش سرخشان کرد و خوردیم و راه افتادیم به طرف رودخانه ای که از بالای ایوان ویلا دیده بودیم و بچه خرسی که آمده بود از رودخانه آب بخورد بیآنکه حواسش به ما باشد که چند قدم از ترس مادرش که حتما آن نزدیکیها بود عقب عقب رفتیم و تا امامزاده دویدیم. ایاز دو تا النگوی نذری را که برداشته بود از جیبش در آورد و سر جایش گذاشت.
ساعت ده شب با ایاز شطرنج بازی میکردم که نارنج زنگ زد که میخواهند خانه باغدا گل را بفروشند. گفتم غلط کردن تا تو شوهر نکردهای کسی دست به آن خانه نمیزند و قطع کردم و بیهوا اسب سفیدم را گذاشتم بغل گوش وزیر ایاز که تا نیمههای صفحه چوبی شطرنج که از بازار رویان خریده بودیم جلو آمده بود و سرم را که بلند کردم دیدم ایاز صورتش گل انداخته است. شام را که خوردیم وسط اتاق دراز کشیدم و چشمهایم را بستم و ایاز رفته بود در ایوان کوچهلره سو سپمیشم میخواند. چشمهایم را که باز کردم ساعت سه بعد از نصف شب بود و خبری از ایاز نبود. به ایوان رفتم که رعد و برق بود و ایاز داشت زیر باران در حیاط آیریلیق میخواند.
چند روز بیشتر در شمال نماندیم. هنوز اعلامیههای باغداگل روی دیوارهای باغمیشه بود و بنری که زده بودند از طرف همسایهها. حوصله هیچ مراسمی را نداشتم. دوست نداشتم تا یکی مرا میبیند خودش را به گریه کردن بزند و بغلم کند. از تسلیت گفتن همیشه بدم میآمد. درست مثل خداحافظی کردن. خدا بیامرز باغداگل میگفت تو اصلا از چی خوشت میآد. از تعارف کردن خوشت نمیآد. از کادو آوردن خوشت نمیآد. راست میگفت بنده خدا.
سر سفره دوست نداشتم یکی تعارف کند چی بخور چی نخور. از تالار غذاخوری و مهمانیهای قاطی پاطی و قیافههایی که هیچ وقت ندیده بودمشان هم خوشم نمیآمد. کادو را که نگو. یک قابلمه استیل یا یک دست لیوان را در کاغذ کادو بپیچند و بیاورند که چی. دست خودم نبود. از خیلی چیزهای دیگر هم خوشم نمیآمد اما زندگی اجتماعی مجبورم میکرد که تحملشان کنم. به نارنج گفتم زورم میآید به خاطر حرف مردم پیراهن سیاه بپوشم. ننه خودمه دوست دارم تا چهلمش بنفش بپوشم. خدابیامرز باغداگل رنگ بنفش را خیلی دوست داشت. الان که این را مینویسم دارم برای این پنج شنبه که چهلم باغداگل است نقشه میکشم. دیروز اس ام اس آمده بود تور زمینی سه روزه وان هر چهارشنبه نفری سیصد هزار تومن.
برچسب:
نویسنده: حسین بهرامی