سلام. دارم برای تبریز 2018 داستان می نویسم. در این داستان من یک نقاش هستم. در کارت بانکی ام دویست و هشتاد هزار تومن پول دارم. با شهرداری قرارداد بسته ام روی دیوارهای شهر نقاشی بکشم. پدرم یک اسب سفید داشت که خال خالی بود. و یک گاری. می رفت از اسبه ریز، ماسه می آورد. نان خشک هم می خرید و به جایش سنگ نمک می فروخت. تللی می گوید شامش را که خورد رفت خوابید و صبح که دیگر بیدار نشد. تللی مادرم است. الان زن مردی است که خانه اش بالای قله است. مردی که سرطان دارد و تللی دو سال است که می گوید همین فردا پس فردا عمرش را می دهد به شما و بیمه اش می ماند برای او. همه تابلوهایم را از خانه مقصود آورده ام به زیر زمین این خانه که وقتی باد می وزد دیوارهایش تکان می خورد.
برچسب: تبریز 2018,املاک 2018 تبریز,
نویسنده: حسین بهرامی